درباره نویسنده
مامان خاتون
خاطرات تخریب چی های محترم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • حسنونه 2010
  • اینجا پسری است
  • اخبار مامانونه !
  • اجازه خانم ؟ اجازه ؟
  • اينجا خانه من است !
  • تولدت مبارک حسين کوچولوی گلم
  • ۱۳۸٤/٤/۱٧
  • تولدت مبارک حسين بلا ازت دور باشه گلم !
  • نفس بکش !!!!
  • سال نو مبارک
  • دفتر خاطراتی بنام حسن
  • چه مهمون پر رويی نصيب نشه !
  • من حالم خوب نيست !
  • آرام بخواب ...
  • چند می ارزی ؟
  • وقتی قرار باشه اول بشی بدون اينکه ....
  • جهالت صدا و سيمای ما !!!
  • مدرسه خوب ما !
  • با همه اين حرفا از همه بهترينی مدرسه من !
  • صدای شادی بچه ها خواسته دل امامان
  • ريحانه ی بو داده !
  • نوبتی هم باشه نوبت حسين گذشته !
  • معرفی يک مرکز توانبخشی توپ
  • عزيزم محمد رضا !
  • ۱۳۸۳/۱٠/٦
  • ۱۳۸۳/۱٠/٥
  • دست و پا زدن کودکان و بيماران سپيد تا کی ؟
  • پسرک های سپيد
  • اهل بازی هستيد ؟!!
  • !!!
کلمات کلیدی مطالب
  • تحصیل حسن (۱)
  • حسنونه (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • تیر ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
  • آذر ۸۱
  • آبان ۸۱
کدهای اضافی کاربر


مادر یک روشندل
حسنونه 2010
نویسنده: مامان خاتون - ۱۳۸۸/۱٠/۱٩

سلام
اعیاد گذشته و آینده تون مبارک .

هفته پیش با مینی لب تابی که امیر از ایتالیا گرفته نوشتم به زبون آدمیزاد نبود که ! جونم در اومد تا چند پاراگراف نوشتم کلیدهای ریز و به هم نزدیکی داره ولی از اون اشتباهاتی که برای همه پیش میاد پیش اومد و مطلب ه عینهو کلاغ ترسیده پرید ! منم حس م رفت و تا امروز ننوشتم !
چند وقت پیش سالروز تولدم بود 6م یا 9م آذر نمیدونم !
امسال اصلا تو مود تولد مولد نبودم .. یه جور احساس بیخود بودن بهم دست داده ! از این رکود خسته شدم .. تو ذاتم نیست که یه کار تکراری انجام بدم برا همینم خیلی از دست خودم عصبانیم .. ولی کاری نمیشه کرد بچه ها کوچکند و به رسیدگی نیاز دارند به هر حال خودم خواستم هر چند اینا هر روز پوست منو میکنن و توش کاه میچپونن !!

اوضاع خوبه . البته بستگی داره بگم از چه نظر خوبه ! احتمالا این یک پست طولانی بشه که سه قسمتش میکنم ... وقت دارم که بعد از مدتها از هر سه تا تفنگدار شیطون بلام بنویسم ..


همونطور که  در وبلاگ اصلیم گفتم حسن رو از مدرسه استثنایی بیرون آوردیم و در مدرسه عادی ثبت نام کردیم .
شاید برای افرادی که در این خصوص اطلاعاتی ندارند سئوال پیش بیاد که مگر نابینایان میتونند در کنار بچه های عادی درس بخوانند یا روال تحصیلیشون تا چه حد عوض میشه آیا در کنار همسالان بینا از بابت شخصیتی یا روحی صدمه نمیخورند ؟ آیا در زمینه تحصیلی پا به پای بچه های دیگه میتونند پیش برند ؟ و ...
از اونجایی که همیشه از سیستم آموزش و پرورش خصوصا عصتسنایی گله داشتم همیشه آرزو میکردم ای کاش جرات و جسارت این رو داشته باشم که حسن رو به مدرسه عادی بفرستم اما عدم آشنایی با سیستم تحصیلی تلفیقی ( تحصیل بچه های استثنایی در کنار بچه های غیر استثنایی ) باعث میشد که در استرس و دلهره که چه ها ممکن است بشود از این کار طفره برم تا اینکه بعد از دردسرهایی که داشتیم و تشویق های معلمین دلسوز حسن و راهنمایی خواهرانه ایشان کم کم دلم قرص شد و برام مسجل شد تا حتما ته مانده شخصیتی که برای این بچه مونده بود رو از این مدرسه نجات بدم ... افعال رو مفرد به کار میبرم چون اینجا وبلاگ منه نه امیر ! وگرنه در همه جا با پدر حسن با هم تصمیم گرفتیم ..
اشکال استثنایی چیه ؟ اشکال اینجاست که یا خیلی استثنایی عمل میکنه و نمره از سر ترحم به بچه میدند و بچه هیچ بار آموزشی نداره و یا اصلا رعایت نوع محدودیت های جسمی بچه رو نمیکنند و مثل یک بچه غیر استثنایی انتظار بیجا دارند .
اینکه چقدر بچه تو این گیر و دار آسیب علمی و فرهنگی ببینه به توجه و دقت اولیا بستگی داره که آیا متوجه بشند یا نه ؟ آیا بخواهند با جدیت اوضاع رو عوض کنند یا نه ؟
وااای میخواستم این بار اول از نکات مثبت صحبت کنم ! منفی نگر شدم ! حرووم شدم رفتم پی کارم !
خوب نکات مثبت استثنایی چیه ؟
ام م م م ...... اینکه بچه ها هم نوعند و با هم آشنا میشند و هم رو درک میکنند .. البته این باعث میشه که دایره اطلاعات بچه ها و رفتار اجتماعیشون رشد نکنه .. اینکه معلمین برای رفتار و آموزش صحیح آموزش دیدند و صد البته بستگی داره معلم بخواد از این آموزشش استفاده درست کنه یا نه .. معلم هایی داشتیم که بسیار عاشق بودند و خیلی بیشتر از چیزی که انظار داشتیم رو برای بچه ها انجام میدادند و معلم هایی هم داشتیم مثل سلیمانی و دوستان که ...... مراقب سرم باشم !
گشتم نبود نگرد نیست .. منظورم نکات مثبته ! البته این شامل همه مدارس نمیشه ما مدرسه دخترانه نرجس هم داریم در پاسداران که سالهاست با مدیریت های قوی بهترین آموزش رو به بچه ها میده یه مدرسه هم مثل مدرسه فلک زده ما !
خیلی متاسفم برای بچه های چند معلولیتی که جایگاه دیگری غیر از مدرسه استثنایی ندارند . دلم کباب ه برای مادراشون که با حسرت و افسوس از توانایی بچه های تک معلولیتی در مواجهه با مسائل زندگی صحبت میکنند .
سیستم تلفیقی این جوریه که دانش آموز دارای محدودیت های جسمی با دانش آموزانی که اغلب محدودیت هاشون در واقع به چشم نمیاد با هم تحصیل میکنند ! واه واه واه عجب زبون تلخی دارم ! بهتر بگم این جوریه که همه بچه ها بدون در نظر گرفتن محدودیت های جسمی شون در شرایط یکسان با هم تحصیل میکنند .
نگرانی همه اولیا اول مبنی بر اینه که بچه ها آسیب روحی نبینند خصوصا در مواجه با برخی از همون بچه هایی که محدودیت های به چشم نیومدنی دارند مث محدودیت تربیتی اخلاقی فهمی شعوری خانواده شون و غیره ! نگرانی بعدی هم در رابطه با افت تحصیلیه که معمولا بچه ها دچارش میشند ! اگر در انتخاب مدرسه و نوع فرهنگ حاکم بر محله و منطقه دقت بشه نگرانی اول بی مورده و بچه ها از نظر اجتماعی رشد جهشی میکنند نگرانی دومی که برای خود من اصلا نگران کننده نیست ! چون سیستم ارزیابی فراگیری اشکالات علمی داره که نمیخوام وارد این بحث بشم .. خوشبختانه حسن با توجه به تربیت خاصی که با دقت براش برنامه ریزی کردیم به توانایی های خودش ایمان داره و شرایطش رو خیلی منطقی به بهترین شکل توصیف میکنه و محدودیت هاش رو معلولیت نمیبینه از این بابت اگر حرفی هم بشنوه به حساب نا آگاهی طرف درباره محدودیت هاش میگذاره و خودش سعی میکنه زاویه دید طرف رو عوض کنه .

اما از بابت تحصیلی مشکلاتی هست .
در سیستم تلفیقی 3 ساعت در هفته یک معلم مخصوص از استتثنایی برای بررسی وضعیت تحصیلی دانش آموز باید در مدرسه حضور داشته باشه تا حدی که به قول خودشون معلم خصوص نشه اشکالات درسی بچه رو بگیره برگه های بریلش رو تصحیح کنه و یا برگه امتحاناتش رو به بریل برگردونه که اصطلاحا به ایشون معلم رابط میگند که قربونش برم این معلمی که داره علیرغم اینکه صدای دلنشینی داره و به چند روایت مختلف 18 سال و 16 سال و 15 سال سابقه تدریس تلفیقی داره و مهربونه و ... اما تا حد زیادی از کارش میزنه . مثلا وقتی معلم حسن از ایشون خواسته بود برگه امتحانی درس بنویسیم رو بریل کنه گفته بود ازش شفایی بگیر که این برایشون خیلی عادی شد و همه امتحاناتش رو یا شفایی میده یا براش میخونند و اون جواب میده و به قول معروف منشی براش میگیرند ! صد البته این خیلی راحت تره برای حسن هم راحت تره من خیلی از این روش خوشم اومد ولی مطمئنا به نفعش نیست چون تمرکزی که میتونه وقت خوندن و جواب دادن سئوالاتش کنه از دست میره و همینطور استقلال و احساس شخصیتی که میکنه حال نمره 18 الانش بشه 12 هم اصلا مهم نیست مهم اینه که خودش خونده و جواب میده ! البته از طرفی هم چون این کار وقت زیادی میبره ممکنه از همکلاسی هاش عقب بیفته ! من کارشناس در این مقوله نیستم حتما راه هایی که بچه آسیب تحصیلی نبینه هم وجود داره که من نمیدونم !
کار من خیلی زیاد شده چون باید برگه های بریلی که تو خونه مینویسه رو به بینایی برگردونم که خیلی وقت میبره .. این چند ساله خودش درس میخونده ولی حالا باید هر شب ازش بپرسم که این برای مامان تنبلی مث من که همه کارهاشون غیر برنامه بستن کیفش به عهده خودش گذاشته بودم خیلی سخته ! تازه بدخلقی های حسین وقت مشقیدن و شیطونی و جلب توجه خشانت آمیز هادی موقع درس خوندن داداش هاش هم هست که سوهان روح و اعصاب میشه !

هیچ میزی جواب دفتر و دستک های حسن رو نمیده ! خوشبختانه تکالیف غیر ضروریی که دائم در حال نوشتنشون بود در این مدرسه کلا حذف شده .
حسن به تحصیل علاقمنده و خیلی تلاش میکنه تا به حال که از همکلاسی هاش عقب نیفتاده .. از نمراتش خوشم نمیاد چون خیلی کمتر از اون زحمتیه که این بچه میکشه اما چه میشه کرد سیستمه دیگه کاریش نمیشه کرد مهم اینه که من میدونم تلاش حسن در حد انتظاره .

واکنش همکلاسی هاش هم جالبه ! بدون اینکه کسی ازشون بخواد مشتاقانه داوطلب میشند ، حتی از زنگ تفریحشون میزنند که با هم در حیاط قدم بزنند .. صبح ها نوبت گذاشتند که منتظرش بمونند تا با هم به کلاس برند .. یکی از بچه هایی که همراه دائمی حسن هست از بچه هایی بوده که همیشه مورد انضباطی داشته ولی از وقتی با حسن مواجه شده در رفتارهاش تجدید نظر کرده . وقتی بچه ها به همدیگه کمک میکنند احساس مهم بود و اهمیت داشتن بهشون دست میده غرور قشنگی بهشون دست میده که بعدها به نوع دوستی تبدیل میشه .. من امیدوارم که این طرح تلفیق بچه ها باعث بشه در آینده افراد جامعه با هم تعامل بهتری داشته باشند .. به نظر من این طرح تلفیق بیشتر از اینکه به نفع بچه های استثنایی باشه به نفع بچه های غیر استثناییه که اونها یاد بگیرند چطور میشه با حداقل امکانات به حداکثر نتیجه مطلوب رسید و همچنین انسان دوستی، محبت و صداقت جزئی از شخصیت اصلی ایشان شود .

و اما برنامه های فوق برنامه بچه ها هم محدود شده به گردان خودم حسن و حسین و هادی !
از وقتی آنفلولانزا شایع شده به طور کلی دور اردو بردن رو خط کشیدم که حداقل من در این خصوص ریسک نکرده باشم اما هر برنامه خاصی که در سطح شهر برپا بشه سعی میکنم حسنین رو ببرم خصوصا برنامه های فرهنگی حسن طبق معمول با ذوق میاد اما حسین رو باید کشون کشون ببرم ، البته کشون کشون هم باید برش گردونم چون دل نمیکنه .

اطلاعات و عکس ها در وبلاگ اسپیشیال ::::::>اینجا

نظرات ()



اینجا پسری است
نویسنده: مامان خاتون - ۱۳۸۸/٩/۱۸

سلام ..

مدتهاست در این وبلاگ ننوشتم که دلیلش فقط کمبود وقت هست . بلاخره مامان ه سه تا پسر بلا بودن باید با مامان سه تا دختر بودن فرق داره دیگه ! لبخند

دلیل گذاشتن پست جدید هم جواب کامنت دوست عزیزی مبنی به درخواست کتاب : اینجا پسری است ، هست .

این کتاب رو خیلی اتفاقی حدود سال ٨٠ در یک کتابفروشی پر گرد و خاک پیدا کردم . با اینکه حسن دچار مسائل اوتیسم نبود آن را خواندم . به دوستی امانت دادم که امانت داری نکرد و متاسفانه سالهاست که در جواب سئوالات مشابه شما مبنی به نام انتشارات و مشخصات دیگر کتاب شرمنده شدم . اما مطالبی که از یک کودک مبتلا به اوتیسم خواندم را به دوستانم که فرزندی با این نوع محدودیت داشته اند همیشه در میان گذاشتم .

توضیحاتم شاید کافی نباشه اما مادر یک کودک اوتیسم باید بداند که فرزندش با تکرار یک حرکت خاص یا گویش کلمات تکراری به آرامش رسیده و در این تکرار به احساس امنیت میرسد به همین علت وقتی از این کار ممانعت به عمل بیاد از طرف او مورد تهاجم یا اعتراض قرار خواهید گرفت . بهتره بدونید فرزندتون هیچ وقت نمیخاد شما رو ناراحت کنه و این رو نمیتونه درک کنه که چرا شما از احساس آرامش و امنیت داشتن اون به این روش دچار اشفتگی و ناراحتی میشوید .

امیدوارم مث پسرک این کتاب فرزند مبتلا به اوتیسم شما هم کم کم به درک از محیط رسیده و هر چه زودتر به احساسات مادرانه شما هر چه بیشتر پاسخ بده .

من دست شما مادران کودکان استثنایی را میبوسم که اینقدر در مواجهه با مشکلات خاص فرزندانتون صبر پیشه میکنید . ارادتمند همه مادران عاشق : مادر یک روشندل

 

نظرات ()



اخبار مامانونه !
نویسنده: مامان خاتون - ۱۳۸٥/٧/٢۸

سلام

الان كه دم افطار آخرين جمعه ماه مبارك هست بهترين وقت براي آپلود سايت براي يه مامان روزه خور دنبكي هست ااا بعدا ميگم .

اين چند وقت اينقدر گرفتار و بيمار بودم كه نتونستم براي ايام شب قدر چيزي بنويسم اميدوارم امام زمان نامه هاي خوبي براتون امضا كرده باشه اي كاش براي ما هم كرده باشه .

 دوست دارم از فاطمه بنويسم ، هر چند هنوز هم بايد براي به بغل اومدنم زيرلفظي بايد خرج كنم !‌ رابطه اش با حسن هنوز پررنگ نشده اما با حسين زيادي پررنگ شده كه گاهي رنگ وارنگ ميشه !!! حسين خيلي حسودي ميكنه هر چند تازگي ارتباط بهتري با هم دارند و از 4 ساعت در كنار هم بودن لااقل سه ساعتش رو بازي ميكنند به خصوص اينكه فاطمه هم يادگرفته چك و سيلي كوشودو موشودو بي درد بزنه و هم گازي كه دردش اندازه بوسه است بگيره :!!!

 حسن به شكر خدا خيلي خوب درس ميخونه و حسابي تو خط درس و مشق افتاده و براي خوندن فارسي و حل رياضي هي ستاره ميگيره !

به خواندن بريل ميگند خط بردن ! چون انگشتان بايد در يك خط صاف برده بشند تا اون خط رو بشه خوند ما در بينايي همچين مثالي رو نداريم ! آها شايد بشه گفت با چشم دنبال كردن !

خط بردن كمي براي بچه ها كمي كه نه يه كمي بيشتر از كمي سخته چون خط ها طولاني اند و براي انگشتاي كوچولوي اونا سخته موازي حركت كنند اما خوشبختانه حسن جزء اولين بچه هاييه كه تونسته خوب خط ببره و خيلي خوب بخونه ! چيزي كه فكر ميكردم براي حسن خيلي سخت باشه !

خوب اين اخبار كه بچه گونه بود مامانونه نبود ! ؟؟؟؟

 عمرا حالا بگم... معمولا اين جور خبرا رو زود نميگند !!!

 مامانونه هاش براي بعد ! 

 براي فردي بنام هيبتی  اگر اشتباه نكنم !

كتاب اينجا پسري است رو من در يكي از شهر كتاب ها اتفاقي ديدم كه چاپش قديمي هم بود به طوري كه صفحاتش زرد شده بود فعلا يكي از مادرها امانت برده اگر هنوز هم دنبال كتاب هستيد كامنت بزاريد با ايشان تماس بگيرم نام انتشارات و آدرسش رو براتون پيدا كنم .

توضيح: اينجا پسري است نام كتاب بسيار ارزنده ايست كه توسط پسري مبتلا به اوتيسم و مادرش نوشته شده با خواندن اين كتاب متوجه شدم دنياي بچه هاي اوتيسم كه توانايي خلق ارتباط با اطرافيان رو ندارند چقدر سخت و رنج آوره ! بچه هايي كه هميشه دوستشون دارم ...

در بلاگ مادر سپید مطالب بیشتری از ما ببینید .

نظرات ()



اجازه خانم ؟ اجازه ؟
نویسنده: مامان خاتون - ۱۳۸٥/٧/۱٧

سلام
اجازه خانم اجازه ؟ ديشب مهمون داشتيم نرسيديدم روخواني رو بخوانيم !!!

ديگه نا نداشتم يه كله با زبون روزه از ساعت 3 تا 8 شب انجام تكاليفش طول كشيده بود هم خودش از رمق افتاده بود هم من از نفس ، به اميد اينكه تكاليفش كاملا تمام شده به دفتر يادداشت معلمش نگاهي انداختم واااي دو بار روخواني از روي درس خداي خوب !!! شيطونه رفت تو جلدم به حسن گفتم پسرم خسته شدي عينهو من ! ديگه حال روخواني ات رو ندارم پاشو برو بخواب به خانومتون بگو ديشب مهمان داشتيم (مامان بزرگم كه بي توجه به گرفتاريم از بس حرف زده بود مخم پكيده بود )نتونستم بخونم !
بلند شد ، ديدم گوله گوله اشك از چشماش ريخت پايين ! گفتم چي شده عزيز مامان ؟ گفت آخه اگه روخواني نكنم خانوممون همه رو جريمه ميكنه !
پسر وظيفه شناسم نشست و روخواني اش رو انجام داد كه همكلاسي هاش چوب تنبلي مامانش رو نخورند !
يادم باشه براي اولين دروغي كه ميخواستم تو دهن گل گلابش بزارم چه جوابي بهم داد ! يادم باشه كه نفس اون از نفس من بزرگتره !

چقدر تكليف دارند هر روز از 1و نيم تا 3 كتابهاي بريلش رو به بينايي برميگردونم تا درست و غلطاش معلوم بشه از ساعت 3 تا 7 يه وقتايي 8 طول ميكشه ! نه اين كه فكر كنيد چند صفحه بهش مشق و رياضي داده ها نه !‌ شايد مثلا يك صفحه رياضي يا دو صفحه بنويسيم مثل مرتب كردن جمله يا جمله سازي و يا در آوردن برخي كلمات از توي درس فارسي باشه كه براي يك بچه نابينا كه همه كتاب رو بايد لمس كنه خيلي وقت ميگيره و يا براي جدول كشيدن يكان دهگان خودمون كه مثل صليب ميكشيديم يايد در خط اولش مثلا بنويسه ده تايي دو تا خونه سوراخ نكنه بعد بنويسه يكي بعد يه تا خونه زير هم سوراخ كنه و ... بي خيال همين كار اگه خيلي سريع انجام بشه با تايمي كه گرفتم 2 الي 3 دقيقه وقت ميبره ! ولي براي بچه همسان بيناي خودش در حد دو تا خط متقاطع كشيدن به همين راحتي !
مثل پودر كيك رشد !!! تعريف از خود نباشه !!! چه ربطي داشت ؟
اشكال از اون بالاست كه بد جوري داغ كرده برم بخوابم 6 صبح بايد برم مدرسه ببينم چرا اين بچه امروز كه استثناء قرار بوده 11 و 45 دقيقه برسه و يه دفعه 1و 35 دقيقه رسيده !!! و چرا بدون اجازه بنده بچه رو بردند سنجش نميدونم چه كوفتي براي گذاشتن برچسب جديد !! و چرا از اينكه بچه بلد نيست شيرآب دستشويي كجاست 15 دقيقه تو توالت بشينه گريه كنه كسي به داداش نرسه و اينكه چرا توي سرويس بچه ها حرفهاي بدبدبد ميزنن و چرا ميگن حسن جهت يابيش صفره در حالي كه سواد خودشون زير صفره !!! بعد براي يه دونه قلم يا به قول شما مداد خريدن بايد تا اون ور تهرون برم چون توي مدرسه يك قلم نشكسته پيدا نشده كه به اين بچه بدند تا دستش موقع نوشتن زخم نشه ! بعد برگردم بيام خونه سر درس و مشقش و سرو كله زدن با حسين !!!
نه نه نه اجازه خانم اجازه ؟  جمعه است امروز مشق بي مشق !
تا بعد .

نظرات ()



اينجا خانه من است !
نویسنده: مامان خاتون - ۱۳۸٥/٦/٩

سلام

شنیدم سایتهای پرشین بلاگ داره واگذار میشه .... خیلی ناراحت شدم از اینکه متوجه شدم ممکنه وبلاگی که روزی روزگاری وبلاگ مادر یک روشندل بود ممکنه دیگه مال یکی دیگه باشه خاطرات کودکان روشندلم و دیگر اتفاقاتی که فقط در این محل تونستم ازش بنویسم و تخلیه روحی بشم رو از دست بدم .

واقعا به این تصمیم معترضم و اگر قرار باشه در صورت ننوشتن در این فضا اینجا واگذار بشه باز هم برمیگردم به خونه اصلی ام پرشین که باز هم اینجا بنویسم .

هر چند فعلا در سایت مختص توانخواهان سایت اسپیشیال مینویسم اما هنوز هم حرمت اینجا رو مثل یک خونه واقعی نگه داشتم . حرمت خانه من رو نشکنید .

نظرات ()



تولدت مبارک حسين کوچولوی گلم
نویسنده: مامان خاتون - ۱۳۸٥/۱/۳٠

وااای يک سال ديگه گذشت ....

اين يک سال رو در سايت اسپيشيال نوشتم ...

حالا ک بر گشتم حول و حوش تولد حسينه !!!!

بفرماييد اسپيشيال ... تولد اونجا گرفتند ...

منتظريم .

نظرات ()



 
نویسنده: مامان خاتون - ۱۳۸٤/٤/۱٧

سلام دوباره

آدرسی که در پست قبل گذاشتم اشتباه بود ! و من نتونستم با کامپيوتر خودم وارد پرشين بشم . عذر خواهی ميکنم ادرس جديدم :

roshandel.special.ir 

ممنونم

بای .

نظرات ()



تولدت مبارک حسين بلا ازت دور باشه گلم !
نویسنده: مامان خاتون - ۱۳۸٤/۱/٢٤

سلام

بالاخره يه جايی گير آوردم تا بتونم مطلب بفرستم .

فردا ۵ شنبه تولد دو سالگی حسين رو با همکلاسيهای امسال حسن و چند تن از دوستان جشن ميگيريم جای شما خالی حيف که جامون محدوده ... يه قول الکی هم ميديم مثل هميشه وقتی عکسهاش حاضر شد ميزارم ... دوستان قديمی ميونن من هميشه از اين قولها ميدم  ولی کو عمل  .

حسين ماشالله ماشالله از نظر رشد جشمی و هوشی و غيره ذالک از بچه های همسنش کمی جلوتره و انگاری خدا به جای حسن که از نظر رشد حرکتی کندتر از معمول بود جبران کرده و به حسين سرعت داده  . شکرت خدا اگه اينطوری هم نبود باز هم شکرت .

اين حسين همه چی ميگه ها اما ما نميفهميم تازه گی دو سه روزه حرف لام رو هم ميتونم تکلم کنه فقط اين زبونش خيلی سنگينه . قدش هم کوشودو مونده ۸۵ سانته همش ۳۴ سانت قد کشيده . تو ترک هم هست  شير خوردن رو کنار بزاره تپل هم ميشه . ديگه چند وقته دست به دامن خانم گاوه شديم شيرش بده نکنه خصائل اخلاقی گاو رو از شيرش به ارث ببره  .

اما يه چيز ديگه ايی تو اين همه خوشحالی و شادی منو ناراحت کرده و باعث شده مث يه خوره بيفته تو فکرم و کلی بهم بريزم . قصه از اين قراره :

برای حسين از بازار يه قطار حباب ساز خريدم خلی کار جالب و ديدنی داشت چند سوت قطار در مياورد و هنگام راه رفتن حباب خارج ميکرد که حبابش در يه قوطی پلمپ شده در جعبه بود وقتی آوردم خونه و حباب سازش رو امتحان کردم کار نکرد باز فرداش کلی علاف شدم و بردم بازار تا عوض کنه . واقعا بعضی از آدمها چقدر کلاش و ببخشيد پدرسوخته اند . پسره نصف من بود نه قد و هيکل و سنی ها  لااقل ۵-۶ سالی کوچکتر بود اما مگه کوتاه ميومد؟ جنسهای مشابه هش هم خراب بودند معلوم بود جنس مشکل داری هم هست . اگه بخوام توضيح بدم کلی وقت ميبره حوصله ات سر ميره القصه يک ساعت چونه زدم لااقل پس بگيره چون جنسهای ديگه اش رو پسند نکردم ايراد از جنس اون بود و اون هم با آگاهی به من فروخته بود لااقل نيم ساعت منو معطل کرده بود و هيچ جوری هم کوتاه نميومد دو تا خانم رد ميشدند و قطار رو ديدند چون کار جديدی بود پسنديدند و پسره ی بی بی بی ... چی بگم بی ... نميتونم هيچ صفتی براش بزارم در کمال ناباوری من جلوی چشم من با وقاحت تمام همون جنس رو به خانمه بدون هيچ تخفيفی فروخت من داشتم از خجالت يا عصبانيت يا ناراحتی و يا نميدونم چی سبز و زرد و سياه ميشدم خون خونم رو ميخورد کارد ميزدی خونم در نميومد خيلی عصبانی شدم ... يه جنس خراب رو با خونسری کامل انداخت به بيچاره پر رو بی چشم و رو همون پول رو طرفم دراز کرد و گفت بيا شانس اورديد !!!!!!!!!! واااای اين شانسه اين خفته . بهش گفتم از اين کار شما خيلی ناراحت شدم جنس خراب رو بهش فروختی اونم ۶۵۰۰ تومان !!!! گفت برای شما چه فرقی ميکنه؟ پولت رو بگير و اسکناسهای ۲۰۰۰تومانی تا نخورده رو جلوم گرفت قبول نکردم گفتم از جيبت بده اين رو نميخوام حرومه ! با خونسردی گفت فرقی نداره بيا از جيبش در اورد و ۵۰۰ تومانی نداشت از پول اون خانم داد نميدونستم چکار کنم دو روز علافش شده بودم و آخرش هم اينقدر اذيت کرده بود متاسفانه ۵۰۰ رو گرفتم کاش نگرفته بودمها !!! اينقدر عذاب وجدان نميگرفتم عوضش   ....  رفتم طبقه پايين پاساژ ۲۰ دقيقه ايی منتظر شدم تا خانومه بياد پايين و بهش گفتم قضيه چيه تا بلکه آروم بشم اونم بيشتر از ۱۵ دقيقه چک و چونه زد و يه دفعه هم انگار اومد دنبال من که خودم رو نشون ندادم خلژيلی اخيلی اتفلقی توی اين بازار بزرگ يه بار ديگه ديدمش گفت پس نگرفته و گفته سالمه امتحانش هم کرده ... چقدر اين ادم پدرسوخته بودها ! حباب سازش رو امتحان نکرده بود ... گفتم حباب ميداد؟ گفت نه نداد گفتم ديدی چقدر دزدند ؟ بعد از اينکه رفت يادم افتاد ۵۰۰ تومانی توی کيفه هر چی دنبالش گشتم پيداش کنم و پس بدم يا حلاليت خوام پيداش نکردم و موندم با اين ترس و لرز که اين ۵۰۰ تومانی حروم کجا ميخواد آوار بشه روی سرم اگه خونه ام هم آتيش بگيره تعجب نميکنم مال همونه که پول حلالم قاطی شده ! خيلی دلواپسم مهمونيم عزا نشه ... خدايا خودت رحم کن ....

تا بعد .

نظرات ()



نفس بکش !!!!
نویسنده: مامان خاتون - ۱۳۸٤/۱/۱٠

سلام

من دارم نفس ميکشم دم و باز دم راحت بدون سرب و سياهی .... جای همتون نفس ميکشم اينجا همدانه من باز هم اومدم منزل دوست قديمی ام معصومه قبلا هم ازش نوشته بودم سال قبل هم يه ۱۰ روزی تلپ شدم :) امسال اما به خاطر اربعين اومدم از وقتی که يادمه از ۱۵ يا ۱۶ سال پيش که با هم رفيق شديم شب اربعين نذر حليم داشتند و حالا با اينکه تمام اعضای خانواده اش رو در حادثه های مختلف از دست داده به نذر مادرش عمل ميکنه ...

الان هم با يکی از بهترين دوستان گلم ناديا که قهرمان سنگ نوردی جهانه  ( خالی بستم خوشحال شه ! ) اما نه واقعا مقام کشوری آورده ها ! خيلی خوشحال ميشم توی اخبار اسمشو ميشنوم !!! يه جايی خودمونو انداختيم اينترنت مفتی استفاده ميکنيم   شرکت دوست همسرم که بنده خدا يه تعارفی کرد و ما هم که به قول ناديا چترباز ...

خوشبختانه ديگه اگه من و معصومه دوستم رو ميگم زياد به هم گير نديم و جر و بحث سر چيزای بی خودی و خاله زنکی !!! مثلا ...

سر غذا پختن برای مهمون خيلی حساسه اصلا نميزاره به شکم مهمونه بد بگذره داريم صبحونه ميخوريم يه دفه ميگه نهار چی بزارم منم از کوره در ميرم ميگم يعنی چيز مهمتری نيست که بهش فکر کنی ... خوب ديگه باز هم در ديزی بازه ....

ناديا هم حوصله اش سر ميره ما ده سال پيش هم ديگه رو ديديم و حالا بايد يه کمی با هم صحبت کنيم واييی چه روزايی بود ها ! مدرسه و ميز آخر و تقلبهای ... اوه اوه لو ندم ديگه  ...

راستی حسن از وقتی اومده اينجا از بقيه دوستانی که خودشون روشون نميشه ترکی حرف بزنن ترکی ياد گرفته و با دوستان آی ميخندن و ترکی حرف ميزنن که نگو ... باباييش هم گفته که تا دوباره فارس نشده برنگرده اون هم خوشحال شده گفته اخ جون ميمونم ....

فعلا تا بعد ...

نظرات ()



سال نو مبارک
نویسنده: مامان خاتون - ۱۳۸٤/۱/٩

ااااا پس پست قبليم کو همون که به مناسبت سال نو بود ؟

سلام

مثل اينکه باز هم هاپولی شده !!!

با اينکه خيلی دير شده ...

سال نو مبارک اميدوارم سالی پر از برکت و نعمت داشته باشيد . باز هم کامپيوتر ما خرابه و از يه جای دور از همدان دارم آپ ميکنم ... جای همتون نفس ميکشم از هوای تازه و خوب همدان . خوش باشيد بهار زندگيتون هميشه سبز باشه .

چند روز پيش برای اينمه حسن تشويق به درس خوندن بشه يه وعده ايی بهش دادم که جوابش باعث شد موهای تنم سيخ بشه !!!!!

بهش گفتم حسن اگه درساتو بخونی و بری کلاس دوم برات يه خونه ميخريم فوری گفت اگه برم کلاس سوم برام چی ميخريد ؟

قرار سال آينده با وام و قرض و قوله اگه خدا خدا خدا بخواد خونه بخريم گفتيم يه جوری ربطش بديم به درسهای اين نيم وجبی که بد جوری جوابم داد .....

تا بعد .

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »