مادر سپید

مادر یک روشندل

ما معلولين هم انسانيم

ما معلولين هم انسانيم

اين عنوان شعري است كه توسط « كيكو يوشيمورا» كه از چهارده ماهگي به فلج مغزي مبتلا شد سروده شد .

راستش را بگويم

دوست  ندارم

از خانه بيرون بيايم

مردم را دوست دارم

ولي از ازدحام مردم

از جاهايي كه انبوه مردم مرا بخود جلب مي‌كنند بيزارم

پاركهاي دلگشا

برايم جالب نيستند

مغازه‌هاي بزرگ روح را معذب مي‌سازند

در سينما مزاحم همه هستم

راستش را بگويم

دوست ندارم

از خانه بيرون بيايم.

نفرت دارم كه مردم مرا خيره خيره بنگرند

نفرت دارم كه مردم از كنارم بگذرند و وانمود كنند كه مرا نمي‌بينند .

چرا بايد اينچنين باشد ؟

منهم انسانم

و از آسمان بزمين نيفتاده‌ام

موجود عجيب الخلقه‌اي هم نيستم

چرا بايد رو پنهان كنم

بزندگي علاقه دارم

مي‌خواهم خوب بخورم و خوب بنوشم

و احساس مي‌كنم كه وجود دارم .

مي‌خوابم ، خواب مي‌بينم و بيدار مي‌شوم

مي‌انديشم ، مي‌خندم و مي‌گريم

مي‌خواهم احساس كنم كه وجود دارم .

چرا مردم مرا خيره خيره مي‌نگرند ؟

چرا روي از من برمي‌گردانند ؟

چرا با من رفتار ديگري دارند ؟

قلبم همچو قلب ديگران  بطور عادي كار مي‌كند

و بطور عادي مي‌طپد

ما معلولين هم انسانيم

همه افراد با هم متفاوتند

چرا تفاوت من با ديگران جنبه‌ي استثنايي دارد؟

يكي از دوستان دخترم بمن توصيه كرد

كه نيرومند باشم و با شهامت باشم .

من درباره‌ي گفته او به انديشه فرو رفتم

نيرومند بودن برايم چه معني دارد ؟

اگر امروز نيرومند نيستم

در آينده چگونه مي‌توانم نيرومند باشم؟

اگر لازم است كه نيرومند باشم

 پس حتماً راهي براي آن وجود دارد

اگر نيرومند بودم

چه تحولي در من ايجاد مي‌شد؟

آيا پاركهاي دلگشا مرا بخود جلب مي‌كردند ؟

آيا از مشاهده مغازه‌هاي بزرگ لذت مي‌بردم ؟

آيا ازدحام مردم را دوست داشتم ؟

يكي از دوستان دخترم بمن توصيه كرد :

كه نيرومند و با شهامت باشم !

نيرومند شدن را درك نمي‌كنم

و نيرومند بودن هم شايد برايم ممنوع باشد .

اگر نيرومند مي‌بودم

مردم از من نمي‌ترسيدند ؟

بهتر است كه شهامت داشته باشم .

مردم همچنان مرا خيره خيره خواهند نگريست

و روي از من برخواهند گرداند .

ولي اگر من شهامت داشته باشم

هيچ يك از ايندو برايم اهميت نخواهد داشت .

   مجله پيام ، انتشارات سازمان يونسكو سال دوازدهم شماره 130 سال

 

با تشکر از آقای مير شفيعی که من منتظر اجازه ايشان برای کپی برداری از وبشون نشدم .

 

سلام شعر بالا رو خونديد ؟ من واقعا متاسف ميشم وقتی گاه گداری ميبينم کسی مياد و به قول خودش متاسف ميشه که من يک فرزند نابينا دارم . و يا مياد در بلاگش مثلا تبليغ بنده را بکنه ميگه : هر وقت خوشی زد زير دلتون بيايد فلان جا ببينيد مردم چطور زندگی ميکنند و يا يکی ديگه مياد ميگه اسم وبلاگش ترحم بر انگيزه و يا اينکه چقدر اين بيچاره غمگينه و يا ...

از اين پيامها زياد داشتم ولی فرصت جواب دادنش رو نداشته ام يا برام مهم نبود . ميدونيد من اصلا از اينکه کسی مياد و اين صحبتهای ترحم برانگيز رو ميکنه ناراحت نميشم چون متاسفانه جو مملکت ما اينجوريه و مردم اغلب از روی دلسوزی و همذات پنداری اين حرف را ميزنند ولی نحو گفتنشون زياد مناسب نيست .

من در اينجا يعنی محيط وب نويسی که تقريبا تمام اعضای آن حداقل ديپلم به بالا هستند انتظار اين کج انديشی را ندارم .... چرا برخی فکر ميکنند معلولين هر جا حضور دارند برای اينه که کسی دلش بسوزه ؟ مادر يک کودک روشندل چرا دلش نميخواد از مشکلات عديده فرزندش در اين محيط بنويسه ؟ من هيچگاه مشکلات واقعی حسن و دوستانش رو ننوشتم از بس از اين پيامها ديدم و شنيدم از نوشتنشون منصرف شدم . ميدونيد من از اين دلسوزيها اصلا خوشم نمياد هيچکدام از والدين کودکان معلول از اين دلسوزيها خوششون نمياد هر چند که اغلب از روی انسان دوستی پيش مياد ، ميدونيد من هم مثل شما هستم که فرزند عادی و سالمی داريد منتها مشکلاتی که مسئولين زياد در فکر رفعش نيستند و يا کمبود تسهيلات رفاهی و مهمتر از اون آموزشی منو دلگير ميکنه . اگر کودک من مشکل بينايی نداشت مطمئنا او را به بهترين مهد تهران ميبردم چون اعتقاد من اين است که بهترين سالهای عمر همين ۵ تا ۶ سال اول زندگيست . اما متاسفانه مهدهای عادی يا بهتر بگم بچه های عادی کودکان نابينا يا هر معلوليت ديگر را به جمعشون راه نميدهند و يا با حرفهای گزنده که ناشی از تربيت غلط خانوادگيست باعث سر خوردگی کودکان ما ميشوند از همين روست که مادر راضی نميشود حتی به بهانه اينکه بايد با همين مردم زندگی کنه او را به مهد عادی بفرستد .

اگر رنگ بلاگم سياهه از آنجا نيست که کودک من نابيناست و تصور ميکنيد که سياه ميبينه . اين سليقه شخصی من بود من رنگهای شادی که در بالا و پايين صفحه بود را ديدم و برخی فقط رنگ سياه را ديدند .... مهم نيست . من امکانت ديگری برای وبم در نظر گرفتم ولی متاسفانه بچه ها وقت منو کاملا پر کرده اند و من دلم نمياد از وقت آنها بزنم و به کارهای جانبی خودم برسم . کم کم اين امکانات رو اضافه ميکنم .

 در ضمن باز هم ميگم حسن نابينای مطلق نيست ولی بينايی او در حد درک نوره . هنوز هم وقتی به او نابنا ميگويند اشک تو چشم حلقه ميزنه و تا به حال از او به عنوان معلول اسم نبرده بودم چون بر اين اعتقاد نبودم و نيستم ولی ديدم اين کلمه بيشتر در بين عوام جا افتاده .

در آخر هم باز هم ميگم از هيچ کس دلگير نيستم اميدوارم نگرش مردم ما از يک معلول با هر نوع معلوليت عوض بشه .من اصلا غمگين نيستم و سعی ميکنم روحيه خودمو حفظ کنم منتها وقتی ما مادران وارد مهد ميشيم ناخوداگاه روحيه همديگه رو با صحبت درباره بيماريهای متعدد  بچه ها که خوشبختانه حسن نداره ضعيف ميکنيم . و باعث ميشه من بلاگم غمگين بنويسم البته اينماه تير فقط روز ۴ رمش خوبه که تولد حسنه . من در اين ماه چند تن از عزيزانم رو از دست دادم بهزاد  ،پسر عموی نوجوانم و عمويم و ... که از آنها زياد ننوشتم که فضا بيشتر غم انگيز نشه . 

اين دو متن اخير طولانی شد معذرت ميخوام اميدوارم فرصت خوندنشو داشته باشيد . چون من صفحه شما رو حتما ميخونم حتی اگه طولانی باشه   حسين تازه بيدار شده و حسن داره مخ خاله اش رو تليد ميکنه برم به داد ياس برسم که مخش سوت شد  .

تا بعد  .

[ ۱۳۸٢/٤/٢٤ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مامان خاتون ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه