مادر سپید

مادر یک روشندل

نوزادان تولد را به خاطر می آورند ۲
سلام
قسمت اول ماجرا را حتما بخوانید و گر نه چیزی سر در نمیارید .

ديدار مجدد
ليندا : پزستار منو بغل کرده بود . از کنار یک رختخواب رد شد . فکر میکنم تخت مامان از همه بیشتر با در فاصله داره . بعد دیدمش حالم خوب شد . میدونستم داره منو می بره پیشش .
مادر : من روی دورترین تخت نسبت به در خوابیده بودم ...
لیندا : مامان دستاشو دراز کرد و منو گرفت . اون بغلم کرد و بهم شیر داد . چه احساس خوبی پرستار چند دقیقه ای اونجا موند ... از مادرم چیزی پرسید ، چیزی مثل اینکه به چیزی احتیاج داره یا نه . یه نفر دیگه هم تو اتاق بود اما من همه حواسم پیش مادرم بود .
مادر : به پهلو میچرخم . به آرنجم تکیه میدم چون میخوان بچه رو بذارن پهلوم . اونا میخوابوننش و من پیرهنمو باز میکنم که بهش شیر بدم . پرستار میخواد به من کمک کنه چون میگه این کار برای بعضی زنها سخته . آرزو میکنم تنهام بذاره سعی کردم اونو از ذهنم بیرون کنم و فکرمو متمرکز بچه کنم . مشلکی پیش نیومد اون فورا مشغول مکیدن شد و پرستار رفت . گفت چه خوب این کارو کردم .
لیندا : همه اش میخوام بغلش کنم اما نمیتونم فقط دستامو تکون میدم و دستش یا هر جای رو بتونم میگیرم . داره به من میگه چه بچه خوشگلیم . انگشتامو تو موهام فرو میکنه به من گفت چه موهای قشنگی دارم . حال خوشی داشتم . مدتها فقط نگاهم میکرد و لبخند میزد حس کردم با اینکه اولش باعث ناراحتیش شدم ، حالا خوشحاله دیگه براش مهم نبود .
مادر : بعد پارچه دور بچه رو باز کردم و پاهاشو نگاه کردم و باهاش حرف زدم گفتم " تو چه خوشگلی لیندا . سلام لیندا من مادرت هستم دوست دارم . "
رفتن به خانه
لیتدا : اونا منو میذارن تو ساک حمل بچه پدرم اونجاست . دستو دلش برا من میلرزه . در هوای بیرون حس دیگه ای داشتم . اونجا روشن بود . دائم منو دست به دست میدن . پدرم میگه قراره خونمو ببینم و من میدونم دیگه پرستار منو نمیبره .
مادر : من دارم سوار ماشین میشم که برم خونه پرستار بچه رو به من میده . تد قراره مارو به خونه ببره .
لیندا : من توی آپارتمانو تماشا میکنم چند طبقه بالا میریم ... اونا منو میذارن توی اتاق خواب اونجا فقط مال من نیست مثل اینکه کسان دیگه ای هم اونجا بودن ... . اونجا بودن بهتر از بودن در بیمارستانه .
مادر ک ما در طبقه یه خونه بزرگ رو اجاره کرده بودیم پدر و مادرم هم اونجان تد بچه رو برد داخل خانه ... پدر میگه چه بچه خوبیه اون بهش افتخار میکنه . بچه رو میذارم تو گهواره کنار تخت خودم . وسط گهواره چه کوچولو به نظر میاد . "ادامه نداره التماس نکن "
تا بعد undefined
[ ۱۳۸۱/۱٠/٢٠ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مامان خاتون ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه