مادر سپید

مادر یک روشندل

خواب حسنی


سلام
ديروز من نوبت دکتر داشتم و نميتونستم حسنی رو ببرم مهد کودک بنابرين از مادرم کمک گرفتم و قرار شد اينبار با مادربزرگش بره مهد کودک (گفته بودم مهد کودکشون وجود والدین رو الزامی کرده) . خلاصه مثل اينکه خيلی هم بهش خوش گذشته بوده و کلی اونجا مادربزگشو تحويل گرفته که دوست دارمو و حسن مامان بزرگشو دوست داره و از صحبتا ... خلاصه من يه راست بعد از دکترم رفتم خونه مادرم پيش حسنی . خيلی سر حال و شنگول بود برعکس وقتی که با من ميومد مهد خسته و خواب آلود برميگشت .
بهش گفتم بيا با هم بريم بخوابيم من خسته ام ، اما نيومد و ميخواست با دايی هاش بازی کنه خلاصه من رفتم خوابيدم البته مثل هميشه با چشمای باز . يه ساعتی که بازی کرد و صدای منو نشنيد اومد کنارم و خوابيد بعد از مدتی بيدار شد و زد زير گريه که "خواب بد دیدم " (قابل توجه کسانی که فکر میکنند نابینایان خواب نمیبینند) گفتم چی خواب دیدی ؟؟ هی میگفت خواب بد دیدم و گوله گوله اشک میریخت ... بعد از کلی ناز و نوازش گفت خواب دیدم با نی نی داری بازی میکنی من اومدم باهاش بازی کنم ولی اون برگشته تو دلت ... من دیگه نی نی رو نمیخوام و گریه گریه که با نی نی قهرم و ... حدس زدم کمی حسودیش شده من از صبح تا ظهر به خاطر نی نی اونو تنها گذاشتم .
کلی گریه کرد با چه سوز و گدازی دلم کباب شد هم برای خودم هم برای حسن . برای خودم چون باید تا چند ماه دیگه شاهد حسودیهای احتمالی حسن به نی نی باشم و برای حسن هم به خاطر این وابستگی شدید عاطفیش به خودم . البته این هم بگم که حسن خیلی نی نی رو دوست داره و برای تولدش لحظه شماری میکنه و تا دیروز هم حاضر بود همه اسباب بازیاشو به نی نی بده !!! خلاصه ما هم برگشتنی از خونه مادربزرگه با چند تا ژله میوه ای و بادکنک حسنو با نی نی آشتیش دادیم . تا حالا ندیده بودم که وجود نی نی اینقدر باعث حسادتش بشه تا حالا که همه لوازمشو به غیر از قورباقه و شغالش که عروسکهای محبوبش هستند رو به نی نی میداد ... برای خودش حکایتی بود خوابی که حسن دیده که خوشبختانه بخیر گذشت .
حسن خوابهای دیگه ای هم دیده مثلا سال قبل که خاله ام از مکه برایش ماشین آورده بود خیلی درباره مکه سئوال میکرد یه روز صبح بلند شد و گفت خواب دیدم با خاله مرگم (به مریم میگفت مرگم ) رفتم مکه . یا بعد از شنیدن نوار خاله سوسکه که تازگی براش تهیه کردم با خاله سوسکه رفته بود همدون و با آب و تاب خوابشو تعریف میکرد که چه جوری شخصیتهای قصه رو تو خواب دیده و با خاله سوسکه رفته همدون پیش همو رمضون ... یا کلی خوابهای دیگه معمولا صبحا بیدار میشه و میگه خواب خوب دیدم یا خوب خوابیدم .
راستی یه وبلاگ نویس جوان به جمع ما اضافه شده بنام سارا که کلاس دوم دبستان است و به کمک مادرش اینجا رو راه اندازی کرده با خوندن نوشته های نویسنده های کودک و نوجوان به آدم شور و شعف خاصی دست میده که قابل توصیف نیست من که عاشق این جور بچه هاهستم فکر کنم سارا هم مثل فاطمه تا هفته دیگه کامنتاش بالای ۵۰ تا بشه انشالله .
تا بعد
[ ۱۳۸۱/۱٠/٢٤ ] [ ۳:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مامان خاتون ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه