مادر سپید

مادر یک روشندل

پرسنل مهد کودک
با سلام به همه دوستان که من رو مورد لطف قرار دادند .
در این نوشته سعی میکنم در مورد پرسنل مهد و تعداد و کار هر کدام از اونا بنویسم . برای مخفی بودن اسم ایشان فعلان از حرف اول نا خانوادگی ایشان اسم میبرم . دو سال پیش که من برای پزیرش حسن به مهد رفتم مدیره ای در آنجا مشغول به خدمت بود از حق نگذریم خانم جیم واقعا دلسوز بود و تا وقتی بازنشته شد سعی شو کرد و با همه در افتاد که مهد را هر روز بهتر کند و تا حدی با سماجتی که داشت موفق شد . ما ابتدا یک مشاور روانشناس کودکان دو مربی که چندین سال پیش دوره دیده بودند و آموزشهاشون قدیمی و تکراری شده و یک مربی دوره ندیده که گاهی آموزشهای غلط هم میداد و یک مدیره با وجدان کاری داشتیم (این پرسنل مال این دو سال که من در مهد بودم بود قبل از این مهد کاردرمان و گفتار درمان هم داشت که بعد از اتمام دوره کار آموزیشان که به گفته همه مادران خیلی وجودشون ضروری و لازم است از مرکز رفتند و دیگر جانشینی برای ایشان نیامد البته آقای سین مدیریت مجتمع ادعا دارد دنبال کاردرمان است ولی به او نمیدهند . کاردرمان مرکز حداقل ۵ سال پیش رفته حالا ما حرف این آقا رو باور کنیم یا نه شما انصاف بدید .) مدیره محترم دو ماه قبل از عید ۱۳۸۱ باز نشسته شد و رفت . خانم روانشناس هم همان موقع وقت وضع حملش شد و اونهم بعد از چند ماه امروز و فردا کردن مرخصی یکساله گرفت و رفت نوش جونش ولی از مرکز که درخواست مشاور کردیم جوابهای خنده دار تحویل دادند : اگه کسی جانشین بیاد اون خانم ممکنه بیکار بشه گناه داره یا مشاوره جدید تا بیاد اخلاق این بچه ها رو درک کنه و مثمر ثمر باشه خدمتش تموم شده و بچه ها ضربه میخورند . یک کارشناس مسخره بودن جوابها رو تایید میکنه . این از مدیر و روانشناس . حالا سه تا مربی مونده خانمها میم ؛ الف و ف خانمها میم و ف دوره دیدهاند و الف هم واسه کمک اومده و پای ثابت مهد است یعنی اصلا مرخصی نداشت . خانم میم بعد از آن بدون داشتن حکم سرپرستی مهد را به عده گرفت و با این که مربی دلسوزی است ولی برای مدیریت آفریده نشده و خیلی برای این پست نا کار آمد است و مشکلات را به مرکز منعکس نمیکند . خانم ف هم باردار است و تا یک ماه دیگر ما ایشان را که بسیار رابطه دوستانه و صمیمی با بچه ها دارد را از دست میدهیم و جانشینی هم ندارد لابد مثل دلایلی که برای روانشناس آوردند خانم الف هم به سلامتی قبل از ماه مبارک برای خدمت به بخش دیگه ای منتقل شد و رفت کوچکترین توضیحی هم برای غیبت او ندادند تا ما خودمون فهمیدیم . تا یک ماه دیگه ما فقط خانم میم رو داریم و خود به خود مهد تعطیل میشود مادران با این اوضاع مهد نگران نیستند به نوعی آنقدر داد زدند خسته شدند و بی تفاوت . ولی من نگرانم به غرورم بر میخوره خورد میشم وقتی بی تفاوتی مدیر مجتمع و روئسای ایشونو در قبال این مهد میبینم . آقا اینجا تنها جاییه که مال کودکان نابیناست . این بچه ها با کودکان عادی نمی تونند به مهد بروند مگر اینها آدم نیستن غرور ندارند وقتی هم سن وسالاشون به اونها بگن تو کوری میونید چه طوفانی تو دلای کوچولوشون بپا میشه ؟یکی از بچه ها که مادرش شاغل بود به یک مهد خصوصی رفت با اینکه مدیر مهد از دوستان خانوادگیش بود و به قول معروف هواشو داشت روز اول بچه اومده خونه و خیلی مغموم و افسرده از مامانش میپرسه مامان کور چیه ؟ بچه ها میگن من کورم . من کورم ؟؟ وقتی مادر برای ما ماجرا رو تعریف کرد هممون با هم گریه کردیم و الان هم چشمم پر از اشک شده . دل ما بارها از عملکرد هاشون سوخته و گاهی هممون با هم اشک ریختیم ولی سودی ندارد .
ما اواخر خرداد برای بهتر شدن اوضاع به ادره کل بهزیست منطقه واقع در پیچ شمرون رفتیم (من و مادربزرگ حسن و والدین یکی دیگه از بچه ها به عنوان نماینده مادران که حدود ۱۵ نفر بودند .) و با مدیر و معاون اونجا مشکلاتمون رو مطرح کردیم و نامه کتبی هم به ایشان دادیم و در آخر هم ذکر کردیم اگر پیگیری نکنند ما از طریق رسانه ها اقدام به حل مشکل میکنیم ولی متاسفانه یا خوشبختانه اکثر بچه ها به آمادگی رفتند و والدین بچه ای که با هم به اداره کل رفتیم هم بچه را از مهد بردند و حالا با معلم خصوصی به او آموزش میدند خلاصه من در این امر تنهای تنها شدم اگر هم از این رسانه نتیجه ای نگیرم دست به دامن رئیس جمهور و بعد یونیسف خواهم شد تا آخر شهریور که حسن باید به مهد برود سعی خودمو میکنم بقیه کاشتند ما خوردیم ما میکاریم بقیه بخورند . درباره این شکایت دسته جمعی مون و نتایج آن بعد مینویسم .
سر و صدای حسن نمیاد... وااااااااااااااااااااااااااااااااای قوطی کرم رو خالی کرده رو صورتش ای شیطون . حسنی ناز منی . خودش از طرف من میگه ـ بگو بسه دیگه تموم میشه . هر وقت میره سر قوطی کرم من همینو بهش میگم حالا برای اینکه من دعواش نکنم خودش داره زودتر میگه . امروز صاحبخونمون ما رو افطار دعوت کردند من که خیلی خجالت میکشم آخه خانمش از مامانم هم بزرگتره ولی خیلی اصرار داشت بی ادبی بود قبول نمیکردیم . آقای ستــــــــــــــــــــــاری صاحبخونمون آدمای خوبی اند ملاحظه ما رو توی سر و صداهی زلزله ای حسن خیلی میکنن آخه طبقه زیری ما هستند و حسن هم عاشق درست کردن سر و صداهای بلند است .

کمرم درد گرفته باید استراحت کنم . تا بعد .

[ ۱۳۸۱/۸/٢٩ ] [ ۳:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مامان خاتون ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه