مادر سپید

مادر یک روشندل

مهد همسايه
یکی بهم گفت که اسم بلاگم ترحم برانگیزه دلم نیومد جوابشو ندم ، یعنی خیلی جلوی خودمو گرفتم که جوابشو ندم اما نتونستم و دلیل انتخاب این اسمو میگم . وقتی تو فکر تاسیس بلاگ افتادم ابتدا اسم جوجه تیغی رو انتخاب کردم به خاطر تیزی خارش و تیزی حرفهای من درباره مهد کودک بود یعنی میخواستم آبروی هر چی آقای سینه و خانوم فلان و بهمانه ببرمو شمشیر رو از رو ببندم ولی گفتم از راه مسالمت آمیز بهتر جواب میگیرم که شکر خدا گرفتم البته کمی ... دلیل عوض کردن و تبدیلش به مادر یک روشندل هم این بود که نمیخواستم پای افراد مبتذل و یاوه گو به بلاگم باز بشه نمیخواستم حتی یه بار هم اون جور آدما طرف بلاگم بیاند برای همین هم اسمی انتخاب کردم که شخصیت صاحب بلاگ و متنایی که مینویسه از روی اسمش معلوم بشه ، اصلا هم ناراحت نمیشم که کسی از من درباره بیماری چشمی پسرکم بپرسه اگر ناراحت میشدم از همه مخفیش میکردم دلیلی نداشت اینجا عنوانش کنم تا حالا هم هر کسی پرسیده با روی باز بهش جواب دادم . جواب اون یکی که خیلی با این یک جمله حرفش منو ناراحت کرده ، البته هر از گاهی پیدا میشدن که دل ما رو یه جوری بشکنن و اشک ما رو در بیارن اما این فقط مال مسایل مهد کودک بود فکر نمیکردم همچین جایی هم راحت بشه دل یه مادر رو شکست .... اونم از طرف کسی که خودش هم مثلا مادره ! فعلا وقت ندارم که بیشتر دربارش صحبت کنم ..... این متن جوابیه رو هم بعد از تایپ متن زیر نوشتم .

سلام
اين هفته حسن بد جوری مريض بود و سرفه هايش همچنان ادامه داره بنابرین مهد کودک نرفت خبری خاصی هم ندارم غیر اینکه کار کاردستیمون خیلی عقب افتاد ...
دوستانی که از ابتدای راه با من همراه بودند میدونن که این بلاگ برای طرح مسائل و مشکلات و اتفاقات تنها مهد کودک نابینایان تهران و حتی شاید ایران راه اندازی شده ، منتها همه اخبار رو نمیشه تو مجمع عمومی زد گاهی هم باید روی بعضی عیوب سرپوش گذاشت تا بوی گندش بقیه رو ناراحت نکنه . البته خدارو شکر تو ماه های اخیر وضعیت بهتر شده و زیاد شکایت ندارم در صورتیکه هنوز راضی نیستم . دوست داشتم بهترین دوران تحصیل کودکم که آموزش از راه بازی است مهد کودکش باشد ، که نیست .
دیوار به دیوار منزل ما یک مهد کودک و آمادگی هست که صبح ها سر و صدای بازی و شادی بچه هاش گوش آدمو میبره ، از سر و صداشون لذت میبرم . از صدای شادی همه بچه ها لذت میبرم . تنها چیزی که ناراحتم میکنه از تفاوت فاحش سر و صداهای مهد کودک ما با مهد همسایه است . تو مهد همسایه بچه ها با مربیاشون بازی های دسته جمعی میکنن و زنگهای تفریح مدام صدای خنده و بازیشون میاد اما در مهد ما متاسفانه بچه ها باید بچپند تو اتاق تغذیه و پیش مادراشون هی بخورن ، هی بخورن ، اگر هم هوس تاب و سرسره و الاکلنگ تو حیاط رو کردن مادرشون باید باهاشون بازی کنه ، مربی فقط توی اتاق بازی با بچه ها همراهه .
البته از حق نگذریم گاه گداری تابستونا انگشت شمار با بچه ها تو حیاط عمو زنجیر باف بازی میشد . اما تو مهد همسایه هر روز به جز روزهای یخبندان با بچه ها بازی میشه !!!! اینه که دل منو میسوزونه .
تو مهد همسایه حرفی از سردی هوا زده نمیشه بچه های مهد همسایه خیلی سرحالند آخه صف میبندن و تو هوای آزاد ورزش میکنن ، سر صف شعر تازه رو چند بار میخونن تا از بر میکنن ، صدای مربیشون که گاهی هم از روی الزام سرشون داد میزنه هم شیرینه مربی مهد ما خیلی خوبه ولی حیف که آموزشاش تکراریه ...
تو مهد همسایه بچه ها مستقل بار میاند آخه تنها میرند تو مهد کودک نه اینکه مادر بیچارشون تا ظهر بیخ گوششون باشه و کاراشونو انجام بده . بچه های مهد همسایه دستشویی رفتنو تو مهدشون یاد میگیرن ، غذا خوردنو یاد میگیرن ،... استقلال رو یاد میگیرن اما تو مهد ما بچه ها تا سن آمادگی یاد میگیرن مادرشون تو مهد باید ببردشون دستشویی ، دهنشون غذا بذاره ... که نکنه مهد کثیف بشه کار خاونم سرایدار زیاد بشه !!!
تو مهد همسایه بچه ها رو میبرند اردو های تفریحی هی بهانه تکرار فاجعه پارک شهر پارسالو نمیارن ، بچهای مهد همسایه با برخورد با دنیای بزرگترها زندگی رو یاد میگیرن ولی بچه های مهد ما از اونجا که همه!!! به فکر سلامتیشون هستند !!! اردو نمیرند !!! تا مردم به چشماشون چپ نگاه نکنن !!!! تا مثل حادثه پارک شهر براشون اتفاق نیفته !!! تا مادراشون بعد از اردو نزنن زیر گریه که فلانی اینو گفت به بچه مون اونو گفت به بچه مون !!! تا تو بودجه کم بهزیست هم لابد صرفه جویی بشه !!! وای دلم دلم مسوزه از مظلومیت نابینایان . همیشه میگم بازم میگم ، هیچکدام از معلولین مثل نابینایان مورد ظلم واقع نمیشند ، باید توی آنها باشی بینشون باشی تا بفهمی چی میگم . بازم ناشنوایان حقشونو چند ساله از صدا و سیما گرفتند و برای خودشون برنامه دارند و یک دوبلور برای فهمیدن برنامه های تلوزیون . اما نابینایان چی ؟؟؟
خیلی راحت میشه سرشونو کلاه بذاری خصوصا اگر کم سن و سال باشن .....
یه بچه وقتی پا میذاره تو مدرسه یکی از مهمترین دوره های آموزشیشو که همون استقلال در انجام امور شخصیشه رو یاد میگیره اما بچه نابینا تازه توی آمادگی یاد میگیره بره دستشویی یا تنها غذا بخوره ! فکر نکنید این دستشویی رفتن و غذا خوردن کم کاریه ها هر چی بچه بزرگتر بشه سخت تر یاد میگیره ! البته بچه هایی هم هستند که در سن طبیعیشون یعنی 2-3 سالگِی یاد میگیرن که خودشون کارهاشون رو بکنند اما نه به طوریکه در مکانی عمومی هم بتونند به تنهایی از پسش بربیاند ...
دغدغه فکری همه مادرا همینه که وقتی توی آمادگی کنار بچه ها نیستند چه جوری دستشویی خواهند رفت یا غذا خواهند خورد . من خودم مدت شش ماهه که دارم با حسن کار میکنم اما تا اون مجبور نباشه که تنها بره دستشویی یعنی از کمک من قطع امید نکنه موفق نمیشه همونطور که آموزشش شش ماه طول کشیده ! ممکنه چند بار خودشو نجس کنه یا حتی بیفته زمین و به غرورش بر بخوره اما هر چه کوچکتر باشه کمتر شخصیتش جلوی دیگران خرد خواهد شد ....
خوش به حال بچه های مهد همسایه ...
تا بعد


پيوست : دوستان عزيز منظور من از ارازل و اوباش افراد معلوم الحاله که با نوشتن اراجيف قصد منحرف کردن اذهان نسل جوان رو دارند چه از نظر اعتقادی چه مذهبی و چه جنسی ... لازمه باز هم توضيح بدم ؟؟!!!
[ ۱۳۸۱/۱۱/۱۸ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مامان خاتون ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه