مادر سپید

مادر یک روشندل

حسن و مهد کودک بعد از تولد نی نی
سلام
بعد از عید من دیگه نتونستم به مهد کودک برم خیلی دلم برای دوستانم تنگ شده . تو این مدت خاله یاسی با حسن به مهد ميرفت . تا مهد تعطيل بشه و ما برسيم خونه ساعت ۱ الی ۱۵/۱ ميشه .
بار اول که خاله و خواهر زاده رفتند مهد کودک جيگر ما رو در آوردند تا رسيدند خونه . ساعت ۵/۲بود و هنوز نرسيده بودند نگران شدم با يکی از دوستان تماس گرفتم گفت امروز مربيان جلسه داشتند مهد تا ۱۱ تعطيل شده ... خيلی نگران شدم ديگه ميخواستم به بابای حسن خبر بدم که خانوم ياس با حسن آقا شاد و شنگول اومدن ...
ـ ياسی کجا بوديد تا حالا ؟
ـ رفتيم امام زاده حسن بعد هم رفتم خريد بعد هم با حسن رفتيم گردش بعد هم ...
اينقدر حرص خورده بودم که ميخواستم کلشو بکنم اما وقتی حسن رو ديدم که سر حاله ديگه هيچی به اين آبجيمون نگفتيم و فقط ازش خواستم در صورت ميل به ددر و گردش با حسن قبلش به ما خبر بده ...
امروز هم خيلی خسته بودم شب قبلش خوب نخوابيده بودم حسين شب زنده داره و دوست داره باهاش بازی کنی ... صبح حسن و ياس با هم رفتند مهد کودک منهم ميخواستم بخوابم ولی زنگهای پي درپی تلفن نميذاشت منم مثل ياس گوشی رو کشيدم و خوابيدم يه دفعه بيدار شدم ديدم ساعت ۲ شده و باز اين دوتا پيداشون نيست
خيلی نگران شدم گفتم اين بار حتما يه بلايی سرشون اومده زنگ زدم به يکی از مادرها اونم خونه نبود گفتم اگه جايی ميخواست بره حتما به من يا مادرم خبر ميداد که مثل اون دفعه نگران نشم . این قدر دم در رفتم و اومدم تا بلاخره آبجی خانوم اومدن با حسن شاد و شنگول ...
ـ کجا بودید نصفه جون شدم ؟
ـ رفتیم این ددر و اون ددر
ـ چرا بهم زنگ نزديد ؟ جوابش همين بود
ـ
حالا من کله ياسی رو بکنم يا نه ؟
ياسی رو ديدم احساس پيری کردم وقتی من از مهد ميومدم اينقدر خسته بودم که مثل سنگ ميفتادم و ۴ ساعت ميخوابيدم ولی ياسی سر حال بود !!!! تازه دو بار هم اتوبوس سوار شده بود و پياده شده بود منکه برای اتوبوس سوار شدن عزا ميگيرم . ولی واقعا دستت درد نکنه خاله جون منکه حال گردش بردن حسنو ندارم ولی کلتو ميکنم اگه اين بار بهم خبر ندی ...خشن شدم ؟
تا بعد .
[ ۱۳۸٢/٢/۸ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مامان خاتون ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه