مادر سپید

مادر یک روشندل

و ناگهان شب شد ...

کمی از ساعت ۷ گذشته بود که با صدای گريه مادرم از خواب بيدار شدم خيلی تعجب کردم مادر هميشه با شادی و مهربانی ما رو بيدار ميکرد اولين چيزی که به ذهنم رسيد پدر بزرگم بود آيا او از دنيا رفته ؟ اما نه به سالگردش چند روز بيشتر باقی نمونده ... من رياضی تجديد شده بودم ؟ نه تازه امروز امتحان رياضی دارم . نکنه داداش شيطونم با شیطنتهاش کاری دست خودش داده ؟ اما نه اون هم خوابيده بود و ناگهان بدترين اتفاق ممکن به ذهنم رسيد و گويی آوار سهمگينی بروی من فرو ريخت امام ... امام عزيزم نکنه ... به مادر گفتم : امام ؟ امام طوريش شده و هق هق مادرم تاييدی بر حدس من بود چند روز پول تو جيبی ام را نگه داشته بودم تا ۵ تومان شده بود تا بتونم يک کاغذ نامه که حاشيه گل داشت بخرم و برای امام نامه ای بنويسم اما هيچگاه نامه ام تمام نشد و حسرت هميشگی من که چرا دير به فکر فرستادن نامه ام افتادم ...
۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸


نميدونم ديشب فيلم ادواردو آنيلی را ديديد يا نه ولی امروز ساعت ۶ عصر تکرار آنرا حتما ببينيد اينهم از آدرس وبلاگش . هفته قبل ميخواسم بهش لينک بدم ولی متاسفانه فراموش کردم .
هنوز هم نتظر نظرات شما در مورد اردوی باغ وحش بچه های نابينا هستم .
[ ۱۳۸٢/۳/۱٤ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مامان خاتون ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه