مادر سپید

مادر یک روشندل

آخرین برگ
تقدیم به روح کوچولوهای معصوم بهزاد و محبوبه

- سلام
- سلام
- حال کوچولوی ما امروز چطوره؟
- من؟
- آره تو
ـ پنجره رو برام باز ميکنی لطفا؟
- اينم از پنجره..عجب پاييز زود شروع شده امسال
- برگها همه ميريزند
- درسته همشون پرواز ميکنند
-با اخرين برگ من هم پرواز خواهم کرد

نااميدی در چهره کودک به رقص درآمده بود. پزشک قطع اميد کرده بود اما نقاش بهترين داروی عالم را می شناخت امیــــــــــد چيزی که که کودک از آن خبری نداشت.او حتما اين دارو را برای دختر کوچولو تهيه ميکرد.

-عجب طوفانيه...اگه اينجور ادامه پيدا کنه؟!!!!!!!! نه خدای من برگها!

- اون نبايد بميره.

برگهای درخت در آن هوای طوفانی به رقص درآمده بودند .. برای نقاش اين رقص مرگ بود.

- هنوز درد داری؟
- آره مامان
- تحمل کن دخترم
- مامان! پنجره! ...پنجره رو برا وا کن
- هوا سرده ..برات خوب نيست
- مامان خواهش ميکنم..ميخوام ببينم طوفان ديشب چی به سر برگها آورده

مادر غمگين و افسرده به سمت پنجره رفت ..گويی که بخواهد درهای مرگ را بر تنها دخترش بگشايد.ميدانست که با طوفان شب قبل شايد حتی درختی نيز نمانده باشد

- يک برگ !!! هنوز يک برگ مونده مامان
- آره باورم نميشه تحمل کرده
- مامان اون برگ تحمل کرده پس من هم...

نقاش شاهکار زندگيش را قبل از مرگ , بر ديوار پشت درخت , خلق کرده بود...


اما نه بهزاد و نه محبوبه نتونستند آخرين برگ را ببينند . بهزاد روشندل عزيزم تمام بدنش تبديل به تومور شده بود توموری که آنقدر قلب کوچکش را قشرد تا بالاخره در روز ۱۰/۴/۸۱ از طپش افتاد . مرگ بهزاد فقط و فقط به خاطر تشخيص دير هنگام يک پزشک بود ...

[ ۱۳۸٢/٤/۱ ] [ ٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مامان خاتون ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه