چرا ؟؟؟

سلام

هفته قبل روزهای شنبه و يکشنبه به علت مسافرتمون حسن غايب بود به کل غير دوشنبه تعطيل بود و شبها راحت ميخوابيد من تازه متوجه شدم که حسن شبهايی که به مدرسه ميره استرس زيادی داره ولی علتشو دقيق نميدونم . شب شنبه از ساعت ۱۱ تا ساعت ۳ شب بيدار بود و به هيچ عنوان نميخوابيد . چند بار هم پرسيد مامان فردا مدرسه دارم ؟ وقتی مطمئن شد ازم خواست که باهاش برم مدرسه نگران شدم نميدونم چه اتفاقی براش افتاده که ديگه راغب نيست و شب خوابش نميبره امروز از مدرسه تماس گرفتند که فردا بدلايلی کلاسشون تعطيله و ميبينم چه راحت و آرام به خواب رفته . با اين شايعاتی که تازگی تو مدرسه پيچيده و نميشه ازش هيچ کجا حرف زد خيلی نگرانم .

مطمئنم اگه با مدرسه هم مشکلشو عنوان کنم با جوابهای غير منطقی خانم هياهو روبرو ميشم که به جز سر زبون انداختن مشکل حسن راه کاری پيش پام نميزاره .

 از کجا بدونم از فريادهای معلم ميترسه يا از زورگويی همکلاسيهاش يا از بزرگترها .... واای چه کنم به کجا پناه ببرم طفلک حسن يه روزی آرزوش اين بود که بزرگ بشه بره مدرسه حالا شبها از ترس نميخوابه چرا محيط آموزشی خردسالان بايد اينقدر خشک و رسمی باشه به جز يه جفت چشم والله چيزی از بچه های ديگه کم ندارن چرا بايد از شادی ها و بازيها محروم باشن ؟؟؟ بميرم براش برای اينکه بخوابه چقدر تحت فشار ميزاشتمش تازه فهميدم وای چقدر غافل بودم ...

شما چی ميگين ؟ چطور ميتونم بدون مشورت با اوليای مدرسه بفهمم اونا جوابی که خودشون دوست دارند رو ميدن ... کاش زودتر چند سال بگذره و حسن بريل رو ياد بگيره حتما ميبرمش از اين مدرسه ميبرمش... ميبرمش ... ميبرمش جايی که بچه هاش شاد باشن از ته قلب از ته دل .

تا بعد 02.gif.

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آواز آسمان

يه راه حل ! (البته به اندازه ای که عقلم می رسه !) اگه من بودم بهشون (به بچه ها يا حسن )‌ می گفتم که « يک نقاشی راجع به مدرسه بکشن » و اگر نقاشی ممکن نباشه به جاش « يه قصه راجع به مدرسه بگن » / حالا نمی دونم شايد قصه گفتن برای يک بچه سخت باشه ! ... می شه گام به گام با او راه رفت / اين طوری : « يه بچه بود ... داشت می رفت مدرسه ... » « حالا بقيه شو تو بگو » ... هر جا احساس کرديم کم آورد بدون اين که آهنگ حرف زدن بچه قطع بشه / با همون لحن خودش جمله های نا تمام می گيم و بهش اجازه ی خيال پردازی می ديم / مثلا « هر روز توی مدرسه ... » يا اين که بين دو حالت مختارش کنيم : « خانوم معلمشو دوست داشت يا نداشت ؟ » « آخه ... » و اجازه بديم اون جمله ها رو کامل کنه . / يا : « يکی از بچه های کلاسشون ... » ....

mamanyehasty

ريحانه جان سلام خيلی وقته ازت خبر ندارم دلم برای تو تنگ شده منهم چنين مشکلاتی دارم انهم در مقطع راهنمائی و اين فقط مختص حسن گل ما نميشه و اما بتازگی من تصميم گرفتم بنوعی که خاص خود بچه س از زبونش حرف بکشم و مشابه حرفاشو از همکلاسيها يا معلمها بنوعی ديگر تا بفهمم قصيه اصليش چيه تا حدود ی موفق شده ام سعی کن همانطور که آواز آسمان برات گفت استفاده کن موفق باشی غصه نخور بچه ها بزرگ ميشن و اين حرفا ميگذره بجاش با بزرگتر شدن مشکلاتشون بزرگ تر ميشه نتر س برو جلو باهاتيم با عشق : هيلدا

Sara

با آواز آسمان يه جورايی موافقم....

کلانتر

وای! چه قشنگ نگرانی شما هم به من منتقل شد! ... نمی‌دونم والا!‌اگه اوليا مدرسه و خونه نتونن با هم هماهنگ بشن بيشتر از همه بچه آسيب می‌بينه. واقعا اف به اين مسئولان بی مسئول.

نيلوفرآبي

سلام گلم... به نظر من يه روانشناس ميتونه كمك كنه. آرزو ميكنم زودي زود مشكلت حل بشه عزيز مهربونم

غریبه

سلام.اين نوشته ها واقعی هستن؟

violet

سلام به مامان ريحانه عزيز همينطور که قبلا هم گفتم من از شرکت نمی تونم به وبلاگ های پرشين بلاگ وصل شم الان خونه کسی ميهمانم و تونستم بيام وبلاگ شما خيلی خوشحالم از اين مطلب هر وقت بتونم ميام.موفق باشيد.

مامان رها

نگران شدم .....

بهزاد

سلام . مادر گرامي اين مطالبي رو كه گفتي خيلي نگران كننده ست به نظر من با يه كارشناس مشورت كن شما چه ميدوني شايد تا چند وقت ديگه دير باشه و تاثير بدي روي فرزند گل شما بذاره . من دستهاي حسن عزيز رو ميبوسم مواظبش باش مادر فداكار .