خدايا ازت ممنونم !

سلام

روز شنبه ۲۵ مدرسه حسن برای جشن عصای سفيد دو تا مهمون برای بچه ها آورد . عروسک برنامه رنگين کمان گوگولی و خاله سارا مجری دوست داشتنی بچه ها ! <?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" /><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اولش خاله سارا (خانم روستا زاده) بی تفاوت بود يعنی فکر ميکرد بی خودی اومده و از اين حرفا که اينا که تلوزيون نميبينند و ذوق وشوق هميشگی رو برای اجرای برنامه نداشت ... کنار من نشسته بود بعد از سلام و عليک و احوالپرسی گفتم حسن وقتی از مدرسه مياد به نيم ساعت اخر برنامه ميرسه و حتما بايد نگاه که نه گوش کنه و نهارشو بخوره .... گفت ااااا مگه نگاه ميکنه گفتم بلللله ما مادرا ميشينم تمام کارتونها رو براشون تعريف ميکنيم حتی تام و جری و پلنگ صورتی رو کم کم راغب شد و در آخر گفت من اصلا فکرشو نميکردم بچه ها تلوزيون نگاه کنن . وقتی که کارشو شروع کرد با همون شور و انگيزه برنامه اش رو اجرا کرد که در تلوزيون هميشه ميبينيم در اخر برنامه اش هم گفت من باور نميکردم شما همه شعرهای برنامه ما رو بلد باشيد و قول داد حتما عروسک چرا رو هم برای بچه ها بياره برخی از بچه ها جلو اومدند و به عروسک ها دست کشيدند و تازه فهميدنند برنامه مورد علاقه شون به چه نحوی اجرا ميشه حسن با دوبلور گوگولی صحبت کرد و خيلی براش جالب بود با اينکه من خودم در بازيهامون اين کار رو ميکردم اما اين براش يه چيز ديگه بود . عکسهاش حاضر بشه ميزارم اينجا .

روز دوشنبه ۲۷ حسن برای تست هوش دفتر سنجش بردم اداره استثنايی که جنب مدرسه اولی بود . نگران نبودم با اينکه هياهو خيلی خيلی ما رو ترسوند که سئوالات عجيب غريب از اونا ميکنند و خيلی سخته و فقط با هوشها از پسش بر مياند با اون تضعيف روحيه ايی که از من کرده بود اوايل خيلی ترسيده بودم اما بعد از اينکه در مدرسه ای که کارهای سنجشش رو انجام داد از پس سئوالات بچه های عادی با بهترين امتياز بر اومد خيالم راحت شد . من بيرون ايستادم چون سئوالات سکرت !!!!!!!!!!!! بود !!!!!!!!!!‌ نتيجه ای که خانم تير انداز اعلام کرد بسيار عالی بود گفت پسرتون رو ببريد مدرسه تيز هوشهااطلاعاتی که او داره بچه های بزرگتر از اين ندارند و خيلی تيز و داناستو به حسن گفت تو بايد از من تست بگيری و معلم من بشی . حسن خنديد و رفت تو فکر. گفتم ميدونيد همين بچه سال قبل در پايه امادگی مردود شد و اگه مدرسه اش رو عوض نميکردم بايد ميرفت آمادگی !!! شاخ در آورده بود کلی از اطلاعات و نمره بالای تستش تعريف کرد و برای اونايی که اين تشخيص رو دادند آرزوی سلامت عقل !!!!! کرد . وقتی بيرون ميومديم حسن ذوق زده و شنگول گفت خانم تير انداز شنبه ميام آمادشو ميخوام بهت درس بدم !

برای تست بينايی هم گفتند برو همون مدرسه اولی اونجا نامه اش رو امضا کنند .

کتابم هم پيش يکی از مادرا بود گفته بودم امروز بياره مدرسه بعد رفتيم مدرسه و چيزايی رو که شنيده بودم ديدم علی که اصلا جواب سلامم رو نداد قاسم هم گفت من با حسن کاری ندارم اون تنبله که حسن زد زير گريه و مهران گفت ما با آمادگی ها کاری نداريم به من گفت برو بچه ات رو ببر اون تنبلهحسن پيش هر کدوم اينها رفت و اومد باهاشون سلام کنه و اونا پسش زدند و گريه اش در اومد که من تنبل نيستم !! بردمش پيش مهديار که با هم عمو بازی ميکردند که خيلی باعث خنده ما بودند و هستند مثل مردا صداشون رو کلفت ميکنند و عمو بازی ميکنند يادش رفت اونجا موندم پای درد دل مادرا نشستم پشتم به دفتر بود و با مادر طه حرف ميزدم که شروع کرد ایما اشاره و ادا در آوردن گفتم چيه دارند من رو نگاه ميکنند گفت آره مدير دبستان همکاراشو جمع کرده پشت پنجره داره تو رو با انگشت نشون ميده گفتم آره داره ميگه ايناهاش همونه که دم قيچی ميکنه! کلی خنديدم هی خانمه ميرفت ميومد تا بلکه بهش سلام کنم من هم مث خودشون شدم و محلش ندادم آخرش حس فوضوليش بهش اجازه نداد صبر کنه به بهانه سر زدن به اتولش سويچش رو خيلی تابلو دستش گرفت و رفت طرف پارکينگ از دور سرش رو تکون داد منم مث خودش سرم رو تکون دادم سريع اومد جلو تابلو بود که ميخواد چی بپرسه . به حسن گفت کدوم مدرسه ايی او جواب داد سئوال اصلی : خانومتون کيه گفت فلانی ! گفت آههههههاااا خانم زهرا .. گفتم بله پرسيد اونجا رو دوست داری گفت آرررررره خيلللللللی خوبه اومده بگه اينجا چيه اه اه بده نزاشتم حرفشو رو بزنه ! اطلاعات دلخواهش رو گرفت و رفت ميدونم حتما گوشی رو برميداره و حسابی ذهن اونا رو از من خراب ميکنه ! مهم نيست من با عملم نشون ميدم اينا دروغ گو های بزرگيند همون طور که به ما دروغ ميگفتند . يکی از خانم معلمها منو که ديد گرم تحويل گرفت و از کمدش جعبه ای رو در آورد و گفت خانم هياهو گفته هر وقت شما اومديد اين رو بهتون برگردونم ديدم کادو روز معلمه که داده بودم به معلمش و وقتی برای گرفتن پرونده رفتم اونجا بهم پس داده بود و من به دفتر هديه اش کرده بودم گفتم من به هياهو کادو ندادم !!! گفت يه جعبه شيرينی نخودچش هم بود عيد داده بوديد اون ديگه کرم گذاشته بود انداختيم دور !! با کمال ميل پس گرفتم و گفتم من به هياهو کادو ندادم گفت من نميدونم فهميدم مديره هم اختيار خودش رو دست هياهو و معلمه داده و نتونسته کادوی دفتر رو نگه داره !!! حيف از اون شيرينی کاش خودم خورده بودمش و اينجا نمياوردم .

مادر مهران سلمانی که آمادگی مونده و بچه اش ويژه محسوب ميشه و ناسازگاری و عدم برقراری ارتباط و مشکلات گفتاری داره و دير آموزه بهم گفت من در دفتر بودم فردای روزی که شما به جای کارنامه زشتی که معلم به حسن داده بود از مدير مجتمع گواهی قبولی حسن رو برای مدرسه اولی گرفتيد خانم معلم ميگفت وااای حسن قبول بشه امکان نداره اون نميتونه کلاس اول رو تحمل کنه اگه اون قبول بشه بايد مهران و اميرحسين و حجتی و مهديار (که اصلا اصلا بريل کار نکرده بودند)هم قبول بشند . امکان نداره اوننننننننن بچه بره اول من نميزارم بره من ردش ميکنم من امضا نميکنم کارنامه شو من ... من ... من  .. . طفلک حسن مظلوم و معصوم من .... چه هيزم تری به اون فروخته بودم نميدونم من تا قبل از ۲۵ ارديبهشت از گل بهتر بهشون نگفته بودم بعد از ماجرای چاپ مطلب فرضيات مادرانه در روزنامه بود که ميونه ها گل الود شد و مادرا از اونا شکايت که نه گلگی کردند .... خيلی عصبی شده بودم . يکی از خانمها که جرات ندارم اينجا اسمی ازش بگم گفت اون بچه ها رو کتک هم ميزده ميدونستم يه بار علی حجتی رو به خاطر شيطنت پسرونه اش در سطل آشغال خيلی بزرگ کلاس انداخته بود و تا زنگ تفريح اونجا نگهش داشته بود و گفته بود تو به درد اينجا ميخوری !!! و جيغهاشو بارها ديده بودم توی گوش حسن ميزد اما تا ديروز دوشنبه بعد از ظهر نميدونستم که با سر سوزن تيز قلم مشق نويسی *بارها حسن رو حسن من رو که اجازه نميدم مادرم سرش داد بکشه يا خاله اش دعواش کنه رو بارها و بارها کتک زده و گريه حسن من رو در آورده اينقدر عصبی بودم که نتونستم شب بخوابم اينقدر ناراحت شدم و حرص خوردم که به پدر حسن گفتم اگه ببينمش روسريشو از سرش ميکشم جلوی همه ميشورمش ميزارمش کنار فلانش ميکنم بهمانش ميکنم که باباش گفت به نفع حسنه که ساکت باشی چون همه اين معلم ها با هم دوستند وهم رو ميشناسند !!! ولی نميتونم خدا کنه يه وقتی ببينمش که آتيشم خاموش شده باشه و گرنه همچين گريه اش رو درميارم که مرغهای آسمون به حالش گريه کنند اصلا نميتونم ببينم کسی يه سر سوزن گريه اون رو از روی درد و با ظلم در بياره ! حسن معصوم من چرا زودتر بهم نگفتی الهی بميرم برات حالا کم کمک دارم ميفهمم حالا که خواب راحت و آروومت رو ميبينم که چرا شبها تا ساعت۲ و ۳ بيدار تو تختت غلت ميزدی و نميخوابيدیحالا ميفهمم چرا تا صدام بالا ميرفت مث برق گرفته ها گوشهات روميگرفتی ... نميدونم ما بقی چيز ها رو کی بايد بفهمم حالا که از اونجا بيرون اومدم مادرا کم کم دارند چيزايی رو بهم ميگند که روحم ازش خبر نداشت .

شنبه که مدرسه حسن بودم از دور رفتار و حرکات حسن رو زير نظر داشتم که چکار ميکنه خيلی شلوغ و شنگول و شيطونه يه باره ديدم يکی از معلمها محکم يکی زد پس کله سعيد همکلاس حسن بد جوری نگاش کردم اونقدر بد که معذب شد ولی باز نگفت چرا اين کار رو کرد و دو تا ديگه هم بهش زد و فرستادش بالا و با همکارش که در حياط بود دعوا کرد چرا مراقبشون نبودی !!!! رفت کنار يکی از بچه ساکتها و کلی باهاش دعوا کرد که په په چرا بهت دست ميزنند هيچی نميگی کسی دست بهت زد بزن تو گوشش گازش بگير و با عصبانيت بچه ها رو برد کلاس متعجب بودم و ناراحت از نحوه برخورد يه معلم با يک بچه نابينا جلوی چشمم . پشت در ايستادم داشت بهشون ياد ميداد اگه کسی دستماليشون کرد چه طوری از خودشون دفاع کنند . من رو که ديد گفت اين بچه چون تو يه خانواده زندگی ميکنه که اولياش شيرين عقل و نادونند وخيلی از مسائل بدبد رو ميبينه زود تحريک ميشه و ناخواسته کارای بد بد ميکنه و زنگ های تفريح معلم بهداشت فقط بايد به اون نگاه کنه و تازه فهميدم چرا با اون بنده خدا دعوا کرد و سعيد رو کتک زد . مدرسه پارسالش وضع بدتر بود اما هيچ به ما نميگفتن و سعی ميکردند از اوليا اين موضوع رو قايم کنن و به جای آموزش دفاع دادن به بچه موضوع رو ماست مالی ميکردند . به من گفت پسرتون خيلی په په است !! يادش بديد از خودش دفاع کنه اينجا مجتمعه متاسفانه ! خوب وبد داره ما خيلی مراقبيم اما باز بچه بايد بدونه از خودش دفاع کنه . از وقتی به حسن گفتم بهت گفتن په په !٬ توی کوچه با مراقبت از خودش ميدوه کاری که اصلا جرات نميکرد انجام بده کارهايی که نميکرد رو انجام ميدهدفاع هم ياد گرفته !!! اما يه چيز بد ديگه هم ديدم و تغير رفتار حسن رو درک کردم رفتار قلدر مابانه که بالاخره هر بچه ای بايد ياد بگيره رو اونجا تو سرويس ياد گرفته حسن خيلی چيز ياد گرفته اينکه اون با اينکه عزيز مادره اما هميشه بهترين نيست ! اون ياد گرفته ميشه با نظراتش مخالف بود و بايد اين رو قبول کنه ! اون داره بزرگ ميشه در مدرسه معموليی که خيلی دوسش داره هم او و هم من ! (اين قسمتش مال حسنه شما نخون ) حسن گلم خيلی دوست دارم فدات بشم که داری بزرگ ميشی کوچولوی دوست داشتنی و خوشگلم فدات بشم که ميگی اسمت حسن نيست ديگه اسمت حسن آقاست قربون صدای قشنگت و چشمهای زيبايت مادر .

خدايا ازت ممنونم که کار ما رو درست کردی من از اون مدرسه لعنتی بچه ام رو نجات دادم ! خدايا ازت ميخوام بقيه رو هم نجات بدی !

خدايا ازت ممنونم .

تا بعد .

 

/ 2 نظر / 17 بازدید
فاطمه(آسمان مال من است)

سلام. وای ! واقعا عجب جهنمی بوده اونجا! خدا رو شکر که طفلی حسن راحت شد. انشالله اينجا براش موفقيت و شادی بياره.

دخترک بابايی

سلام ریحانه جون.بازم خسته نباشی . وقتی پشتکارت و شجاعتت رو میبینم خوشحال میشم . خدا حسن رو خیلی دوست داره که مادر خوبی مثل تو رو بهش داده.موفق باشی عزیز