خانم طالبی و ديگر هيچ !

سلام

حرفهای قلمبه شده رو هر چه زودتر بزنی بهتره . وقتی ۵ مهر حسن رو در مدرسه دومی ثبت نام کردم و با معلمش خانم طالبی آشنا شدم تمام ترسها و نگرانيهايم نسبت به وضع آموزش پس از اين پسرکم تبديل به دنيايی شور و شعف و شادمانی شد . ايشان سال دوم تدريسشون رو در مدرسه نابينايان تجربه ميکردند و با توجه به برخوردهای دوستانه و عاشقانه ايشان به بچه ها فهميدم که هميشه سابقه کار نميتونه ملاک خوب يا بد کار کردن کسی باشه . ای کاش همکاران ايشان هم اينو ميفهميدند و منصفانه با ايشون برخورد ميکردند. فقط همين قدر بگم که من که برای سه روز تنها گذاشتن حسن موقع بستری شدنم در بيمارستان چندين ماه نگران بودم حاضر شدم از روز دوم حسن رو با سرويس مدرسه بفرستم و ديگه مراجعه مستمر نداشته باشم .

در برخورد اول ايشان در مورد توانايی های حسن در انجام امور فردی و برخوردهای اجتماعی سئوالات جامع و کارشناسانه ای داشتند و بعد ليست اقلام مورد نياز که معمولا بچه های آمادگی لازم دارند را دادند مثل مقوا قيچی چسب خمير بازی دفتر بزرگ برای کاردستی و لوازم شخصی و غيره ... نميتونيد تصور کنيد چقدر خوشحال شدم وقتی ديدم يکی پيدا شده که ميخواد با بچه های نابينا مثل بچه های ديگه کار کنه . او ميخواست با بچه ها بازی کنه شعر بخونه قصه بگه کاردستی درست کنه و استعدادهای شگرفی که دارند رو قلقلک بده و اطلاعات عمومی که کودک در اين سن لازم داره رو به اونها بده اما ... نميدونم روی چه حسابی مشاور و معاون آموزشی از سال قبل با ايشان سر ناسازگاری گذاشته بودند . خانم طالبی از نظر اونها عيبهای زيادی داشت مثلا حاضر نبود از آنتراکت بين ساعات درس به نفع خودش استفاده کنه و در دفتر کنار معلمين ديگه حاضر بشه دائم يا با بچه های ويژه ( چند معلوليتی ) در کلاس کار ميکرد يا در حياط مدرسه مراقب تغذيه و سلامت بچه ها بود . متاسفانه تعداد زياد بچه ها که ۶ نفر بيشتر از حد نصاب کلاس بود باعث شد  که ما درخواست معلم کمکی و چندين بار به مديريت مدرسه مراجعه کنيم نتيجه مطلوب نداشت چون به قول معروف زير آب زنی های مشاور و معاون ابتدايی ذهنيت مدير رو مخدوش کرده بود . من واقعا نميتونستم تصميم قطعی بگيرم که کدام بر حقه مشاور يا خانم طالبی هر چند که کاری که از خانم طالبی ديده بودم رو تا به حال از هيچ معلمی نديده بودم . اول يه معلم نيمه بينا فرستادند که بسيار خانم خوش اخلاق و آروم و با تجربه ای بود ولی حضور ايشون به جرات ميگم برای بچه ها خطرناک بود ايشان به علت محدوديت بينايی نميتوانستند ۱۶ وروجک شيطون که ۴ تاشون از بچه های پر انرژی و بلا هستند رو نگهداری کنه بعد از يک هفته غرولندهای ما مادران ايشون رو به کلاس ديگه ای فرستاند و باز خانم طالبی دست تنها شد هر چند ايشان تمامی بچه ها رو بدون استثنا جمع و جور ميکرد و به نيازهاشون جواب ميداد از بچه ها درس میپرسيد و درس ميداد و حتی در سالن غذا خوری بيکار نمی نشست . تا اينکه هفته بعد بهترين معلم مدرسه که سال آخر خدمتش هست رو به آمادگی فرستادند . خانم سال نو  اين طور که معلومه با اينه رفتار تندی نسبت به بچه ها داره اما گل سر سبد معلمينه . انصافا بسيار با تجربه و کار کنه اما بعد از ۵۰ سال سن ديگه زياد حوصله سر و کله زدن با بچه ها رو .... کی جرات ميکنه بقيه اش رو بنويسه هر چند خانم طالبی هم جدی و گاهی تند ميشد اما هميشه تند بودن با گاهی تند بودن فرق ميکنه . مگه نه ؟ مشاور مدرسه بعد از اين شمشير رو از رو بست و بدون استثنا در تمام جلساتش با هر کدام از مادران از خانم طالبی و روشهای آموزشی ايشان که به نظرشون غلط بود بدگويی ميکرد . هيچکدام از حرفهاشون صحيح و منطقی نبود و اگه بخوام بنويسم باز از طرف شلغم متهم به خاله زنک نويسی ميشم . در آخر هم برای نااميد کردن ايشان او را به سمت کمک مربی کلاس آمادگی گذاشتند ... نه نه اشتباه نکنيد وظيفه کمک مربی در کلاس بچه ها مثل وظايف خدمتکاره مثلا توالت بردن بچه ها و آب دادن و لباس پوشاندن و کمک کردن به بچه ها در کارهای شخصی . آنهم با ۱۲ سال سابقه کار و خدمت به توانيابان . هر چند هميشه ايشان ميگفتند که تميز کردن آب بينی بچه ها از ارزشيابی همکاران برايش با ارزش تره و خدمت به بچه ها و شاد کردنشون از هر چيز ديگه ای براش مهمتره ....

حالا بعد از ۱۵ روز از رفتن خانم طالبی هنوز هم مشاور از او بدگويی ميکند تا جايی که اسرار زندگی شخصی اش رو فاش ميکنه و من بعد از اين همه مسايل کم کم دارم مطمئن ميشم که تمام اين برنامه ها حسادتهای کاری بوده که تنها متضررينش فقط فقط بچه های ما هستند . حالا دارم متقعد ميشم ايشان که هميشه در اوقات فراغت ذکرخدا به لب داشتند حق داشت که دهن به دهن مشاور ابتدايی نميذاشت و با سکوتش او را تنبيه ميکرد ای کاش مشاور روزی ميفهميد که حسادت او را مترقی نخواهد کرد .

در مورد مشاور که ذکرش رفت هم متنی بايد بنويسم صرف نظر از ايده های در پيت شخصيش در برخی موارد اطلاعات بسيار خوبی درباره مسايل نابينايان داره چون او خود هم نيمه بيناست . در مورد تجربيات درپيتيش مينويسم و همينطور درباره اطلاعات بسيار ارزشمندی که به ما ميده روزهای دوشنبه با او کلاس مشاوره جهت يابی و بريل دارم . تا نيم ساعت ديگه بايد حسن رو بيدار کنم برای مدرسه واااااااای چقدر کار دارم امروز مدرسه و کلاس و مهمونی افطار و وااااااااااااااای

تا بعد .

/ 10 نظر / 15 بازدید
مامان رها

سلام و صد سلام به مامان ريحانه عزيز ....جداٌ خوشحالم دوباره شرايط طوری شد که برگرديد و از حسنين گل برای ما بگوييد ...

zorba

ميگن اگه در مقابل صعود ديگران نزول کرديم خودمون رو بايد حسود بناميم...............غير از اينه؟ حالا ميخواد تو محيط کار باشه..مدرسه..در مورد خريد لباس..يا هر چيز ديگه....شاد باشيد و سرفراز

گیتی

ريحانه عزيزم... واقعا تاسف ميخورم .... هميشه آدمای با لياقت و شريف مورد تهمت و آزار و اذيت قرار ميگيرن... و جاشون رو بی لياقتها ... چاپلوسها ميگيرن ..چی بگم ...والله ... حسن وحسين گل رو ببو س

بي بي

با يک روز تاخير: تولد وبلاگت مبارک. انشالله سالهای سال وبلاگ خوبی باشه تا شما هم توش بنويسيد و ما هم بخونيم.

مامان و بابا و دخترشون

سلام..ريحانه خانم هميشه حرفتاو بزن مثل الان ..نگران شلغم ها هم نباش ..يکسالگی وبلاگتون هم مبارک باشه ما که خوشحاليم شما ثابت کرديد که هستيد حسنين رو سلام برسانيد

مامان و بابا و دخترشون

سلام..ريحانه خانم هميشه حرفاتون رو بزنید مثل الان ..نگران شلغم!!!! ها هم نباش ..يکسالگی وبلاگتون هم مبارک باشه ما که خوشحاليم شما ثابت کرديد که هستيد حسنين رو سلام برسانيد

چشمه

ای پدر اين حسادت بسوزه که از دل ما بيرون نميره.

کلانتر

سلام...هم‌م نمی‌دونم چی بگم... آدم خيلی ناراحت می‌شه وقتی اين چيزها رو می‌بينه!!...ايميل من رسيد؟!.....راستی تولد بلاگ شما هم زمان با تولد بلاگ کلانتره خبر داشتيد؟! :)

بي بي

نمی‌دونم چه طور و با چه زبانی بيان کنم که چه قدر از اينکه وقت گذاشتيد و به من سر زديد به خود باليدم. مرسی. می‌دانم فرصت نداريد و انتظاري نيست. هميشه سبز باشيد مثل بهار. هر بار كه به وبلاگ شما مي‌آيم فقط از خودم شرمسار مي شوم.