اعتراف ميکنم !!!

 سلام 

       گفتم که شهامت دارم اعتراف کنم . <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

   من اشتباه کردم هر اعتراضی کردم . من اشتباه میکردم از مهدکودک نابینایان که سه سال عمر با ارزش فرزندم در آن صرف شد گله میکردم چون اونجا اصلا چارت سازمانی نداشت و یه حرکت خودجوش از طرف کارکنان دلسوز همان مرکز بود که خردسالان نابینا رو جمع کنند و باهاشون کار کنند . من اشتباه کردم از اونا توقع داشتم با بچه های ما مثل بچه های دیگه رفتار کنند تقصیری نداشتم چون به من نگفته بودند اونجا مهد قانونی نیست و بر سر ما منت است .

    حالا هم اشتباه کردم هی به معلم آمادگی گیر دادم .

    اشتباه کردم از بچه های ویژه اخراجی دفاع کردم چون فهمیدم سازمان استثنایی هیچ معلمی رو برای آموزش این بچه ها آموزش نمیده و این بچه ها باید در کنج عزلت خونه همراه با خانواده های افسرده شون بمیرن.

    من اشتباه کردم چون در مدرسه نابینایان فقط نابینایانی که عادیند باید آموزش ببینند بقیه حقی از زندگی ندارن .

من اشتباه کردم گفتم بچه ها نباید ریتالین بخورند چون تو مدرسه ای که 6 ساله تا 25 ساله با هم قر و قاطیند هیچ کس نباید بدوه و بازی کنه . من اشتباه کردم گفتم بچه ها احتیاج به بازی دارند چون اونا اصلا بچه نیستند آدم آهنی های بی روحی هستند که نه در آپارتمانهای نقلی حق دویدن دارند نه اولیای مدرسه حال نگهداری از اونا رو دارند که مراقب دویدنشون باشند .

   من اشتباه کردم گفتم خانم معلم باید جواب بده اون این قدر پشتش گرمه که اصلا وجود اولیا براش ارزش نداره ، اون مطمئنه که کارشو خوب انجام داده کار خیلی سختیه رسوندن  دو تا بچه تیزهوش به مدارج بالای بریل نویسی ! اون 5- 6 نفر هم آدم نیستند اصلا معلوم نیست برای چی بدنیا اومدن !!

    من اشتباه کردم که مادرهای ترسیده از مشاور رو مجاب کردم با آقای مدیر رو راست طرح مشکل کنند آخه بچه های مادر مرده اینا اصلا در سیستم آموزش پرورش استثنایی در این مدرسه جایی ندارند و دست آقای مدیر هم در این قضیه بسته است .

    من اشتباه کردم گفتم خانم معلم و مشاور بچه ندارند اونا 2 تا بچه دارند که دائم همه جا اسم اونا رو میارند با اونا خصوصی در اتاق مشاور صحبت میکنند و هی بهشون بال و پر میدند . آخ اگه اون بوسای گنده رو از لپهای لاغر یکشون برنمیداشتند و جلوی پدرش قربونش نمیرفتند سال به خوبی و خوشی تموم نمیشد . فقط اون دو تا روز آخر حق داشتند نمره 20 شون رو تو مدرسه جار بزنند و دل بقیه مادرا رو بسوزونن طفلکی ها ! بازیچه دست بزرگترها شدند وسیله و ابزار دلسوزوندن بقیه !!!

    من اشتباه کردم فکر کردم که فکر میکردم به ما بی احترامی میکنند اونا خیلی مودب هستند مخصوصا مشاور که کمال ادب رو رعایت میکنه  تا حالا ما رو از کلاس بچه مون بیرون نکرده ، تا حالا از ما تو مدرسه کار نکشیده تا حالا ازمون نخواسته براش کمد تمیز کنیم شیشه دستمال بکشیم ، دنبال اشیاء گمشده اش بگردیم ، تا حالا ازمون نخواسته براش دفاترشو بنویسیم یا وقتی از اتاقش بیرون میره با اینکه ما اونجائیم ازمون نخواسته حتما مراقب کیفش باشیم !!!!! تا حالا به ما بی شخصیت نگفته ! تا حالا از بچه های ما به اسم گاو و گوسفند نام نبرده ، تا حالا کمال ادب رو رعایت کرده هیچوقت ما رو نترسونده که   بچه ها 12 سال تو این مدرسه باید بمونن ... ما اصلا نمیترسیم جلوش در بیایم همیشه بدون نگرانی و ترس حرف دلمون رو زدیم تا حالا ما رو پیش همدیگه تحقیر نکرده تا حالا مادرای بچه های عادی و ویژه رو به جون هم نینداخته تا حالا فقط خدمت کرده 12 سال سابقه خدمت داشته خوب کارشو بلده .

   تا حالا دل مادرا رو با به رخ کشیدن توانایی بچه های دیگه و حتی به رخ کشیدن تحصیلات و وضع مالی برخی خانواده ها نسوزونده . اون خوب تشخیص داده که همه بچه های ما اختلالات رفتاری و عاطفی دارند همه اونا پیش فعالند چون دوست دارن بازی کنند همه اونا خنگ اند چون معلموشون میخواد سال آخر خدمتشو با مدیر سپری کنه و حال نداره باهاشون کار کنه همه اونا گاو و گوسفند ( به تعبیر مشاورشون ) بزرگ شدند مخصوصا بچه های بزرگتری که جواب تحقیرات اونو میدن .

( من اشتباه میکنم بقیه چیزا رو نمیگم )

    همه بچه ها حق دارن 3 سال آمادگی بمونن ولی گاهی برخی یا 6 ماهه اول سال اخراج میشن و برخی هم دو سال نشده اخراج میشن .

مشاور خیلی خانواده ها رو دوست داره چون خانواده خودش خیلی تحویلش گرفتن . اون خون هیچ کس رو تو شیشه نکرده گریه هیچ کس رو همه روزه در نیاورده هر مادری که میره کلاس مشاوره ایشون با دل خوش و امیدوار و خندون میاد بیرون کلی مطالب جدید به روز !!!!!! مطابق با سن بچه اش یاد گرفته هچکدوم مادرا ناراحتی اعصابشون از بدو ورود به کلاس های ایشون شروع نشده هیچکس سردرد نمیگیره . کارهاش هم باعث تنش در خانواده ها نشده به هیچ پدری نگفته خانمت افسردگی داره و مشکل روحی روانی داره و اونو مجاب کنه مادر بچه اش دیوانه است اون از اینکه من در کلاسهاش شرکت نمیکنم اصلا دلخور نیست اون از اینکه من کتاب میخونم و قبلا چیزایی که درس میده رو بلد بودم و مطالعه و اشراف به وضعیت فرزندم دارم خوشحاله . اون از اینکه من نرفتم کلاسش حرص نمیخوره و زیر آبمو پیش بقیه نمیزنه تبلیغات غیر مستقیم علیه من پیش بقیه مادرای دیگه هم نمیکنه چون میدونه ما همگی هر روز تبادل اخبارمیکنیم همه باهمیم . اون دوست نداره من با بچه کوچولوم وقتمو تو کلاسهاش تلف کنم برای همین بهم میگه نیا دوست ندارم اذیت بشی نمیدونه من میدونم آقای مدیر برای این کارش توبیخش کرده !

    من اشتباه کردم مدرسه اولی رو ول کردم و اومدم مدرسه دومی اینجا رنگ و لعاب و امکاناتش بیشتر هست اما تعهد کاری رو نمیدونم !! من اشتباه کردم از وضعیت تحصیلی بچه های بزرگتر هم اطلاعات کسب کردم چون منو به این فکر انداخته اینجا بچه ها هیچی نمی شوند .

   من اشتباه کردم رفتم تو خیالاتم و بچه های اخراجی خودمون رو چند سال دیگه گدای سر چهار راه و یا فال فروش میدون تجریش دیدم اونا حتما تو خونه هاشون به کمک والدین تحصیلکرده شون به مدارج بالای فهم اجتماعی میرسند .

    من اشتباه کردم عرایض قبلیمو اجازه چاپ دادم چون اداره استثنایی هم کاری ازش بر نمیاد . اصلا فکر کنم اشتباه کردم که خانواده تشکیل دادم اشتباه کردم بچه دار شدم اشتباه کردم بدنیا اومدم اون هم اینجا در فقر شدید فرهنگی مملکتی که  خیلی ها ادعا دارند با ما همدردند .

آره من اشتباه کردم ........

تا بعد .

/ 22 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاطرات كودكي

سلام . اميدوارم خوب باشی . مطالبت رو خوندم و ميترسم از نظردادنم ناراحت بشی . من اعتراض کردن رو دوست ندارم . درست کردن رو دوست دارم . بارها بهت گفتم تو چه سهمی در پيشبرد بچه ها داشتی اگر تو هم قدم کوچکی برداشتی اون مهمه . تو مدارس دولتی هم خيلی حرف و حديت است . مدرسه محمود مثلا نمونه مردمی بوده و ناظم چنون بچه ها رو ميزنه که آدم کباب ميشه . معلم ها بين بچه ها تبعيض قائل ميشن و از بچه ها سوئ استفاده ميکنند و من شيوه تو رو قبول ندارم . تو بايد خودت تلاش کنی تا بتونی حسن رو بيشتر از حد مدرسه دولتی ببری . کتاب براش بخری . شده معلم خصوصی براش بگيری . خودت باهاش کار کنی . اميدوارم موفق باشی

يه رهگذر

با سلام. خب اونا دقيقا دلشون می خواد همين حرفا رو از زبون شما بشنون. البته مي دونم که هيچ كدوم از ”اشتباه كردم “ ها رو از ته دل نگفتين و فقط از سر درد بود، اما خب من هيچي نمي تونم بگم الا اينكه دعا كنم كه فقط خود ِ خود ِ خدا بهتون صبر و تحمل و طاقت تحمل بده...

ری را

سلام ...اگر تمايل داشتيد شماره تماستون رو برام ميل کنيد شايد بتونم کمکی باشم...

فاطمه

سلام ريحانه جون. خودت که فرهنگ و نگرش اين آدم‌ها رو می‌شناسي؛ اينقدر خودتو اذيت نکن. من با نظر آواز آسمان موافقم. تازه همون چند درصد فعاليت اجتماعی هم جاهای ديگه می‌شه جبران شه. با اين مطالعات و طرز تفکر شما چه کسی بهتر از خودتون برای پايه‌گذاری يه جای تازه برای بچه‌ها؟ می‌دونم چقدر دلت پره. حق هم داری. اما فکر نکن تنهايی. همه‌مون تاجايی که بتونيم تو اين کار کمکت می‌کنيم. من از زبون بقيه هم گفتم چون مطمينم اونا هم پشتتن.

نیلوفر

سلام مامان ريحانه ! نميدونم اگر بگم جز صبر چاره ايی نيست بهم ميخندین یا نه ؟! اما شما که فوق العاده انسان قوی و با اره ایی هستید مطمینم که هیچ وقت با این چیزها مایوس نمیشید ...اما کاملا درکتون میکنم ..این خستگیا طبیعیه ...موفق باشید ..انشالله که خود مهربون خدا کمکتون کنه ...يا علی !

کیمیا

ان الله مع الصابرين....نميتونم که شما چی کشيدين حتی نميتونم فکر حرفهايی رو که به من زدين رو بکنم...فقط ميتونم بگم برای اين مملکت که هر روز ادعاش گوش آدم رو کر می کنه متاسفم

sadegh

شما اگر ميشه يه روز از کسانی که مطالب شما را ميخونند دعوت کنيد برند مدرسه تا از نزديک ببينند واقعا اين مطالب درست است يا نه چرا شما دنبال اين هستيد که همه دلشون براتون بسوزه

علیرضا مطلبی نژاد

دانشجوی تکنولوژی آموزشی دانشگاه علامه طباطبایی تمام حرفهای شما را خواندم و برای شما و فرزند تان آرزوی سلامتی و طول عمر از خداوند منان خواهانم