پسرک های سپيد

سلام

تمام اين مدت که نبودم دوست داشتم بنويسم . از پسر ها از پسرک های سپيد و زيبايی که هر روز ميبينمشون ... من فقط موندم چرا اين همه به اين پسرکهای سپيد علاقه پيدا کردم گويی همه حسن هستند و حسن همه آنها .. من از پسر داشتن و پسر ديدن بدم ميومد وقتی که خدا بهم پسر داد از کارش متعجب شدم اصلا آب من با پسرا تو يه جوب نميرفت ولی موندم چرا روز به روز بيشتر به اين عزيزان دلبسته ميشم اينقدر دوستشون دارم که نميدونم چطوری از اونا اسم ببرم .خيلی تو اين ۳ سال که دارم ازشون مينويسم گشتم و گشتم تا يه لقب زيباتر از نابينا يا روشندل پيدا کنم تا اينکه سپيد که ايده اش از همسر بسيار عزيزم بود به ذهنم اومد ... تو برنامه نوشتنم اين بود اول پوريا نامور رو معرفی کنم همکلاسی حسن نابغه داستانگوييه اعجوبه ايه ... اما حالا ميخوام محمد رضا ... رو معرفی کنم که خيلی دوستش دارم 07.gif.... 

روز اول که با سرويس حسن رفتم به مدرسه اش نظرم رو جلب کرد ... پسرک زيبايی با رنگ و روی کم رنگ نه رنگ پريده که بسيار متکی به نفسه به شدت مستقل و بسيار با هوش . بچه های کوچکتر رو خيلی مسلط و راحت سر جاشون ميشونه خيلی مهربان و شيطون که با شور و شعف از خودش حرف ميزنه ... در همون برخورد اول ميگفت : خانم من نابينا نيستم ها میبينم ها خيلی خوب ميبينم اما گفتن اگه بيام اينجا راحت ترم من نابينا نيستم خوب ميبينم خيلی خوب تازه تا يه سال ديگه ميبرنم اينگليس عمل ميکنم خوب خوب ميشم من موقتی اينجام پرونده پزشکيمو فرستادن و ... خيلی براش مهم بود که بهم بفهمونه که نابينا نیست متوجه شدم بابت نابيناييش از طرف اطرافيان تحت فشاره ! اين قدر به دلم نشسته که هر بار درب سرويس رو باز ميکنم بلند بهش سلام ميدم و حالشو میپرسم ... قراره براش يه کار هنری درست کنم نميدونم چی ميتونم براش درست کنم که بدردش بخوره چون از کارهای من خيلی خوشش مياد ....  

راننده سرويس ما جديده و روز اول که ميخواست بچه ها رو برگردونه راننده قديمی با ايشون راه افتاد تا مسيرها و ايستگاه ها و بچه ها رو معرفی کنه من هم چون جديد بودم و مسيرم به سرويس نميخورد برای دادن آدرس با ايشان رفتم توی مسير که بچه ها و ايستگاه هاشون رو معرفی ميکرد رسيد به يه شبانه روزی و گفت يکی از بچه ها اينجا پياده ميشه که خيلی تعجب کرديم .... از پرورشگاه ؟؟؟؟ راننده ميگفت به حدی اين بچه زرنگ و باهوشه که جهشی ميخونه و هم خط بينايی بلده و هم بريل که بلد بودن هر دو برای نابينا خيلی سخته .... و کلی از پيشرفتهاش تعريف کرد ولی خانواده بی لياقتش صرفا چون بچه معصوم نابينا بوده از همان دوران نوزادی او رو سر راه گذاشتند که بعد به شيرخوارگاه سپرده شده ... توی اين چند ماه هر چی به بچه ها و رفتارشون دقت کردم نتونستم حدس بزنم کدومشونه حدسم به بزرگتر ها ميخورد تا با کمال ناباوری امروز متوجه شدم محمد رضا ست که والدين بی کفايتی داشته ...

الهی بميرم بارها ديدم با يه پيرهن نازک و کثيف ميومده مدرسه ... پيش خودم ميگفتم مگه اين بچه مادر نداره با پيرهن کثيف و گاها پاره مياد مدرسه ... اصلا فکرش هم نميکردم اين موجود دوست داشتنی و پر از شور و نشاط کودکی باشه که از محبت پدر ومادر محروم باشه ... تف به اين پدر اف به اين مادر 12.gif... حيف از اين بچه نيست ؟؟؟ مدتيه اون شور و نشاط رو در او نميبينم ساکت تو سرويس ميشينه و حرف نميزنه ... نميدونم چه کار ميتونم براش بکنم هر چند اون به من نيازی نداره خودم هستم که حس ميکنم به وجودش نيازمندم ... يکی از مشوقهای اصلی من برای کاردستی نگاره ها همين محمد رضاست اول کارم رو به او نشون ميدم تا اشکالهاشو برام بگيره و وقتی لمس ميکنه از روی احساسات و ميميک صورتش ميفهمم کجاها برای بچه ها قابل فهم نيست وقتی خوشش مياد يه دل ضعفه ای ميگيره که به منم سرايت ميکنه . امروز که سرويس توی سرما روشن نشده بود و بچه ها با اولياشون به مدرسه اومده بودند او رو نديدم که توی صحبت های راننده با دوست محمد رضا متوجه موضوع شدم ...

اينقدر تحت تاثير قرار گرفتم که حواسم از کار افتاده نميدونم آيا بايد واقعا کاری انجام بدم ؟!!! آيا عکس العملم منطقی هست يا نه !؟؟؟ دل سوزی ترحم انگيز ندارم اما حس ميکنم بايد يه کاری کنم تا روحم آروم بگيره شايد همين درد دل و بازگو کردنش اينجا آرومم کنه ! تا بتونم درست فکر کنم ...

 تا بعد .15.gif

                                                                

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه(آسمان مال من است)

سلام دوباره. واقعا چه پدر و مادری. چه جوری دلشون می آد...خانمی طبیعیه که آدم دلش برای این بچه های ناز که از نعمت خانواده محرومن کباب می شه.به نظر من خانمی يه جوری بايد بهش محبت کنی که به غرورش برنخوره. مثلا برای روز خاصی مثل تولدش از اون چيزا که دوست داره براش بسازی

فاطمه(آسمان مال من است)

مثلا يه جوری از زير زبونش بکشی که چه داستانی رو دوست داره و اونو براش مجسم کنی و بسازی. البته اگه با حسن جون بتونی نزديک ترش کنی اين کارا رو راحت تر می تونی براش انجام بدی چون ديگه احساس نمی کنه کسی براش دلسوزی کرده

فاطمه(آسمان مال من است)

خدا کنه آينده اش جوری باشه که گذشته شو فراموش کنه. همه سختی ها و ناراحتی هاش رو. مطمئنا چنين بچه ای آينده اش روشنه. انشالله

پورنگ

سلام..به همين زوديها ما می آييم دبستان حسن تو بهارستان ...والله من تقصيری ندارم مادر علی پنجه ای هم ديگه خيلی خيلی داره حرفه ای برخورد می کنه ..به حساب حرفه ای گری مادر علی بگذاريد بابای حسنين و عمو و زن عمو {خاله }يشون رو هم سلام فراوان برسانيد ..شب يلدا هم شبی بود ..

Mojgan

salam reyhane joon nafahmidam dar kar ham mikoni ya na? .....? madreseye hasan kar mikoni? shaghel shodi ya...? az mozoei ke neveshti motasef shodam hasanoo be tarfe oon hedayat koon shayad beshe kari kard albate epteda.....

سيب هاي سرخ و زرد

سلام ؛ چقدر قالب وبلاگتون شبيه وبلاگ گلشيد و کوشا شده / راستی حسن و حسين چطورند؟اميدوارم حالشون خوب باشه و شاد و سرحال باشند/ یادتون باشه که ما برای دلسوزی و کمک به ديگران مثل يه قطره ايم تو دريا / خدانگهدارتون

پادرا

ریحانه خانوم من فکر کنم شما به اسن پسر گل خیلی علاقه پیدا کرده اید و اگه بهش بگید چقدر دوسش دارین دیوارهای بینتون برداشته میشه . اون همین الان هم پسر شماست ..... نمیدونین ! عشق حد و مرز نداره اونهم برای یک مادر.

دخترک بابایی

سلاممممممممم ريحانه جون ........خوبی عزیزم ؟ خانوادهی خوبت چطورن؟..........عزيز لطف کن وقتی بهم سر زدی آدرس وبلاگتو صحيح بنويس . ممنونم .اميوارم ايام خوبی داشته باشی . فدای تو

دخترک بابایی

سلام خانومی.......ممنونم که بهم سر زدی . ولی خانومی بازم که آدرستو اشتباه نوشتی عزيز . اگه کسی بخواد از اونجا بهت سر بزنه دچار اشکال ميشه که ...........عزيزم بجایcom. مينويسیom. خانومم لطف کن و آدرستو درست بنويس .........ممنونم ......در ضمن من توی دی ما سی و پنج ساله ميشم عزيز :-) فدای تو