مادران سپيد

سلام

۲۳ مهر روز نابينايان روز عصای سفيد نام داره . هميشه از اين اسم عصای سفيد بدم مياد ای کاش به جای القای ناتوانی به توانخواهان (يا توانيابان) بهشون نقاط مثبت اونا رو ياد آوری ميکردند . اگه يه روزی يه وقتی بخوام موسسه يا ان جيو يا همچين چيزی راه بندازم در نظر دارم اسمش رو طوری انتخاب کنم که حداقل توهين به جامعه توانای تان يابان نباشه ... هر چند تو همه دنيا اين جور اسمها (نابينا و معلول و عصای سفيد و ... ) جا افتاده و گاهی خودم هم استفاده ميکنم .. مادران سپيد اسميه که من خيلی دوست دارم مادران سپيد لقب مادراييه که از کودکان نابينا و بعضا ويژه (چند معلوليتی) به خوبی نگهداری ميکنند و نميزارن به غير از چشم خودشون از چشم اونا اشکی بياد مادرانی که با تمام مشکلات در اين تهران دودآلود و پر ترافيک کودکان خود را به دوش ميکشند و با کج فهمی برخی مردم و بی مسئوليتی و قمپز در کردنهاشون و منت گذاريهاشو ميسوزن و ميسازند و هيچ پناهگاهی ندارند که به اونجا پناه ببرند . مادرانی که نيم سانت ناخن ندارند و صورتهای پير و دنيايی تيره دارند . دنيايی که توی اون کسی پيدا نميشه باری از دوش اونا برداره .

من نميتونم اونا رو معرفی کنم يا از جانبازيهاشون تعريفی کنم چون معمولا اين طور آدمها اصل مطلب رو مخفی نگه ميدارند و اون عشقه که به خاطر کودکانشون اين مشکلات رو تحمل ميکنند . اما چند خطی که نارساست رو درباره ايشون مينويسم .. اوليش مربوط به مشکلات خانواده مژده عزيز بود که متاسفانه به علت مشکلات مادی و هزيه کمر شکن زندگی خواب رو از چشمان پدر و مادرش گرفته دو سال قبل که ما با هم در مهد کودک بوديم متوجه شديم تمام موجودی اندک و مفيدشون در يک سرقت شبانه از دست رفته حتی به لباسهای داخل کمد و اسباب بازی های مژده هم رحم نکرده بودند . ميگفت بی انصاف هر چی بردی نوش جونت چرا اسباب بازی های مژده رو بردی چطور براش دوباره بخرم ؟!!!!

...............................< خاطرات که چه عرض کنم !!! >...............................

روز چهارشنبه به مرکز توانبخشی خزانه (مهدکودک) رفتم اووووه چقد آپگريد شده بودند 01.gifهنوز آقای سين اونجا رو ميچرخونه تازه مرکز مولوی رو هم بهشون دادند 33.gif.. هر چند مادران بيچاره مهدکودک از همون پارسال که ما از اونجا پامون رو بيرون گذاشتيم شاکيند15.gif اما بخش بزرگسالانشون پيشرفت کرده مث اينکه تمام هم و غم توانبخشی رسيدگی به مسائل بزرگترهاست02.gif . ميدونستم جشن عصای سفيد دارند خودم رو دعوت کردم حسين دادخواه هم اصرار کرده بود که حتما بيام چون ميدونست جايزه برای قرائت قران خواهد گرفت .برنامه هاشون جدا خيلی بهتر شده بود حتی نمايشش که سابق بی مزه و لوس بودامسال پخته تر بود حداقل من سختگير رو که خيلی خندوند18.gif18.gif . موسيقيش هم خيلی خوب بود باز هم بهتر شده بود و بهترين قسمتش اهدا جوايز به نفرات اول تا هشتم حفاظ قرانی بود که ماشالله چقدر زياد بودند نميدونم اما فکر کنم ۴۰ يا ۵۰ تايی بودند ۵ جزه و ۱۰ جزء و ۱۵ جزء و ۲۰ جزء که خيلی برام ديدن اين موفقيت ها جالب بود35.gif هميشه از دور شنيده بودم 35.gifو نفر اولشون آقای نجفی بود که چه صوت دلپذيری داشت واقعا آدم محسور اين قرائت دلنشين و کلام الله ميشد . خيلی صورت نوراني داشت روشندل به اين زيبايی نديده بودم01.gif .

حسين دادخواه هم در بخش قرائت از اخر اول شده بود 18.gifکلی با هم خنديديم ولی عصبانی بود کمی بهش دلداری دادم اما عصبانيتش باعث شد يه کف گرگی ناغافل به رفيقش بزنه 26.gif30.gifکه ته استکان چايش اشتباها روی کت شلوار نوی حسين ريخته بود 28.gifفورا مهلکه رو ترک کردم تا اون رفيقش خجالت نکشه ناقلا بد جوری زد30.gif ... چقدر من رو تحويل ميگيرند خودم ميمونم غير از مربيای حسن همه خانمهای اداره کلی احوال پرسی ميکنند و تحويل ميگيرند من هم واقعا اونجا که ميرم انگار با دوستان خودم هستم و راحتم ! 05.gif01.gif

روز ۵ شنبه هم شنيده بودم مدرسه حسن جشن داره حس فوضوليم به شدت گل کرده بود14.gif برای همين تا صبح بيدار نشستم و لوح اول درس اول رو مجسم کار کردم خيلی خوب از آب دراومد خودم که خوشم اومد ترشی نخورم يه چيزی ميشم ها 09.gif!! با اينکه از ماکت سازی و کاردستی اصولی چيزی نمدونم اما مث اينکه همون ترشی نخورم ...03.gif ساعت ۱۱ بدو بدو حسين رو زدم زير بغلم و با يه ترافيک عظيم از در خونه تا اونجا مواجه شدم 11.gifکه خيلی اعصابم رو خورد کرد رفتم مدرسه ديدم سوت و کوره و انگار نه انگار دفتر هم هيچکس نبود غير از خانم وفايی دفتر دار . مث اينکه مدرسه دخترانه نرجس واقع در پاسدارن جشنی گرفته و تعداد محدودی از بچه های ما رو هم دعوت کرده و مدرسه هم بچه های راهنمايی و دبيرستان رو فرستاده 02.gif. روز بيکاری معلم حسن هم بوده و به ما نگفته بودند طفلکيها توی دفتر نشسته بودند خوب شد رفتم بچه ام حسن خابالو نشسته بود و چرت ميزد 27.gif24.gif. کار رو تحويل دادم خانم وفايی هم نميدونم خسته بود يا براش جالب نبود همچين اون طوری که انتظار داشتم توجه نکرد حالم گرفته شد02.gif17.gif25.gif و بعد هم بچه هار و برداشتم و با بدبختی و سختی و جون مرگی تا خونه تو ترافيک ساعت ۱ و نيم تا خونه کشون کشون رفتم وقتی رسيدم به خودم لعنت کردم چرا با آژانس نيومده ام 26.gif15.gifچون بار اضافه داشتم و هر دوشون تو بغلم خوابيده بودند17.gif جونم به لب اومده بود گاهی که اين طوری ميشه و جفتشون تو بغلم ميخوابند آرزو ميکنم فقط يه بار ديگه بتونم به خونه ام برسم فکر ميکنم اينقدر خونه دوره که هيچوقت بهش نميرسم وقی که ميرسيم اون دوتا خوابشون رو کردند و ميفتن به جون دوگوله بنده 31.gifکه غذا و بازی و تفريح ميخوان و من جوش ميارم و اونا هم منو نميفهمن و من ميشينم الکی گريه ميکنم 03.gifو اونا ميخندند04.gif و من جدی جدی گريه ام در مياد17.gif که ولی باز هم اونا نميفهمن خوشبختانه امروز مادرم بود و با اينکه ضعف روزه داشت بهم کمک کرد کمی هم بهم غر زد چرا نهار نذاشته رفتی 12.gifو من ۴ بچه داشتم کارمند هم بودم نهار هم هميشه حاضر بوده و من ديگه داشتم ميمردم از عصبانيت 12.gif12.gif28.gif... وايستادم و ماکارونی درست کردم و بهشون دادم و با التماس خابوندمشون شده ساعت ۵ . دو ساعت خوابيدم مادرم هم افطار نون پنير 08.gifخورده و رفته بود که بابای بچه ها اومده و از قيافه ۶ در ۴ من خوشش نيمده و اونم حالش گرفته بوده و دمغ شده چرا من اين ريختی گرفته ام واااای يکی من رو درک کنه ديگه اين آقايون را فکر ميکنن هميشه از در که مياند خانومشون بايد نيشش تا بنا گوششون باز باشه ؟؟؟!! 19.gif25.gif

دیشب حليم گذاشتم و دو ساعت پيش بلند شدم ديدم ته گرفته !15.gif نشستم و هی نوشتم و نوشتم تا شد اين !! 04.gif

حليم سوخته بفرما !! 05.gif

تا بعد !14.gif

/ 8 نظر / 15 بازدید
**مادر خانمی**

سلام علیکم!!!!!!!! انگاری اول بیدم!!!!!!!!!!! من اولین بار نیست که اومدم اینجا..................یادمه چند باری هم براتون کامنت گذاشتم چند ماه پیش..........براتون ارزش خاصی قائل بدم از اول........و دستان پر از مهرتونو با اجازتون می بوسم...................شاد باشین

مامان و بابا و دخترشون

سلام الان که داشتيم کار می کردم فاطمه گفت بابا چرا حسن نيست تا توضيح بخوام صدای تلويزيون رو زياد کرد علی پنجه ای بود برنامه فتيله جمعه تعطيله روز عصای سفيد و باز دکان باز کردن تلويزيون ..من فهميدم چرا نيست ...به همگی سلام برسانيد به عمو و زن عموی حسنين هم همين طور ...

مامان و بابا و دخترشون

سلام به مامان سپيده...بازم امروز همه اش حرف شما بود اون از فيلم رنگ خدا و اينهم از مسابقه ستاره ها که دو تا دوست نابينا با هم شرکت کرده بودند البته سوای اين حرفا تو خونه مون هميشه حرف شماها هست

ميرشفيعي

سلام مطالب شما را معمولا می خونم خيلی خوبه . خواستم خدمت تان و همه مادرانی که دارای کودکان با نيازه ای ويژه هستند عرض کنم که ما ماموريم با انگيزه زندگی کنيم نه بدون مشکل .

فاطمه(آسمان مال من است)

سلام مامانی. ان شالله به برکت ماه مبارک خدا اون مامانای عزيز رو حفظ کنهُ قوت ببخشه و مشکلاتشون حل شه. راستی مامانی اگه می شه من شماره حساب مژده خانمی رو می خواستم.ممنون. ايميلم رو هم اينجا نوشتم. در مورد آقايون هم موافقم! تازه اونا که خبر ندارن در طول روز چه اتفاقاتی که نيفتاده!

مامان و بابا و دخترشون

سلام در مورد گرانی و ۸۰۰ تا اوووه و عموپورنگ فقط کافی بود بابای حسنين با من تماس بگيره ... به امتحانش ميارزه

Akbar Nemati

درود بر شما از اين همه مهر سپاسگذارم. من از آن حسن روز افزون که يوسف داشت دانشتم که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را.

دخترک بابايی

سلام ریحانه جون .مامان مهربون.خسته نباشی. خوش به حالت که اینقدر میتونی خوب و مهربون باشی و خوش به حال همسرت که با چنین فرشته ای زندگی میکنه . موفق باشی عزیز.