اين مطلب رو نخوانيد ( فقط يه زمزمه است)

سلام اگر ميخوايد بعد از خوندن اين متن من دلتون بسوزه و شايد اشکتون هم دربياد بهتره اصلا نخونيد و پيغام نديد . هيچوقت نيومدم اينجا چيزی بنويسم که دل کسی بسوزه و اشکش در بياد اگر ميايد که از روزمرگی در بيايد اشتباه اومديد بهتره کنتور وب رو به زحمت نندازيد . این متن رو برای تو نوشتم که در رشته طب تحصیل میکنی این را فقط تو بخوان که من از تو عصبانی و دلگیرم :

تازه سه ماهه شده بود که دچار علائم اوليه شد استفراغهای جهشی ، بیحالی و جیغهای ممتد وقتی به پزشک مراجعه کرد چه شد ؟ هیچ . بانوی غریبی که در تهران هیچ کس را جز خدا نداشت به کجا پناه میبرد ، وقتی دکتر به او گفت چیز مهمی نیست او باور کرد و ای کاش ....
شش ماه دیگر هم گذشت مادر ساده دل روشن شدن چشم نوزادش را به حساب رنگی بودن چشم کودک گذاشته بود و باز استفراغهای جهشی که در طول روز بارها و بارها تکرار میشد این بار به پزشک دیگری مراجعه کرد حدس دکتر با دیدن عکس سیتی اسکن تبدیل به یقین شد . کودک دچار بیماری رتینو پلاست شده بود . ساده تر بگویم سرطان چشم . تومور بزرگ شده بود قبل از هر عملی چشم راست تخلیه شد و به امید ریشه کن شدن سرطان و از دست ندادن چشم چپ شیمی درمانی طاقت فرسا آغاز شد .
من آنجا بودم وقتی کودک از ترس بیمارستان لکنت زبان گرفت من آنجا بودم وقتی او لباس سفیدمیدید خودش را خیس میکرد من آنجا بودم و شاهد زجر کشیدن او ...
بهزاد را میگویم صمیمی ترین دوست حسن ، روابط این دو طفل 4 ساله دیدنی بود . طول درمان شیمی درمانی به اتمام رسید و تازه آغاز زندگی بود
او بود و یک دنیا بازی لذت زندگی بدون سوزن بدون درد بدون تخت سفید بدون ترس ...
حیاط مهد برای او آخر دنیا بود چه شادمانه در انتظار سفرش به مشهد آنهم با قطار بود ...
سه ماه فقط سه ماه طول کشید تازه موهایش را مدل المانی زده بود و به آن میبالید که در مهد آن اتفاق افتاد باز هم استفراغ و استفراغ روز بعد که به مهد آمد عینک سیاه بزرگی به چشم زده بود ... چشم چپ متورم و سیاه شده بود همان شب چشم چپ نیز تخلیه شد بله بیماری برگشته بودو طی این سه ماه تمام بدنش را گرفته بود حالا فقط رتینوپلاست نبود سرطان خون و چند نوع دیگر تمام مغزش پر بود از تومورهای ریز و درشت ...
درد و عذاب او به حدی زیاد بود که فقط با داروهای مخدر میتوانستند اندکی از درد او بکاهند ...
تا به حال مادری را دیده اید دستانش را رو به آسمان بگیرد و طلب مرگ فرزند دلبندش را بکند . مادر دائم از معشوقش میخواست تا عشقش را از او بگیرد ... وقتی که دستان کودک در دستان مادر آرام آرام سرد میشد مادر فقط سجده شکر کرد... او ساعت 12 ظهر دار فانی را ترک گفت و من دو ساعت دیر رسیدم تا قطاری را که آرزویش را داشت را به او هدیه کنم .
و حالا یکسال از آن روز میگذرد . اگر آن به اصطلاح پزشک به موقع بیماری را تشخیص داده بود بیماری به اوج خود نمیرسید و او حالا در آغوش مادرش به خواب شیرینی فرو رفته بود ...
هنوز هم صدای سوت قطار او در حیاط مهد به گوش میرسد .



علی هم رتینوپلاست دارد و مدت 8 ماه از قطع درمان او میگذرد دعا کنید چراغ عمر او سالها و سالها روشن بماند . انشالله .

/ 15 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ryhen

salam reihane joon,chetori khanoom,man vaghean kheili khoshhalam ke ba to ashena shodam ,man hamishe ghodrate foghol adeye toro setayesh mikonam ,afarin be roohie at,bayad be khodet bebali,va az tahe del arezooye behboode tamami kodakane nazanin ro mikonam,pesar khoshgelat ro beboos

روز های مسکو

سلامی چو بوی خوش آشنایی./با یک دنیا تشکر از لطف شما. البته شما خود دانایید و نیاز به حرف امثال من نیست اما از باب تذکر عرض می کنم : دنیا دار امتحان است و دیگر هیچ خوشا به سعادت امثال شما که ایوب وار آنرا طی می کنید.

کلانتر وبلاگستان

سلام...خيلی ناراحت شدم! واقعا بعضی‌ها کم کاريشون رو هيچ جوری نمی‌تونن پايسخگو باشند!

دوست قديمي

سلام . جز تاسف کاری از دستم برنمياد ولی معتقدم خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشايد در ديگری .

احسان مطهري

سلام... اين زمزمه واقعا درد خيليهاي ديگه هست كه حتي بازگو كردنش هم رنج آوره! خودم هم همين مشكل را داشتم... الان هم دارم عواقبش را مي كشم... اگر دكتري كه بچگيهايم تشخيص درستي از ناراحتي پاهايم داده بود الان دچار مشكلات مفصلي در زانوهام نمي شدم كه احتمالا براي هميشه بايد تحملش كنم... البته اين هيچ وقت قابل مقايسه نيست با كساني كه چشمشون و حتي جونشون را به خاطر يك اهمام كاري دكتري از دست مي دهند... نمي دونم واقعا اين مساله ديني به گردن اين دكترها مي ذاره يا نه... خدا بهشون رحم كنه! در رابطه با مطلب مرگ ناگهاني هم حق كاملا باشماست... در بست قبول دارم... شرمنده مون كردين! اميد به آينده رو هم خوندم... اميدوارم اين اميدها هميشه محقق به آرزوهايشان باشد. اجالتا تا بعد...

irandust82

سلام، از وحشت عذاب بهزاد و مادرش به خدا پناه مي برم. بهزاد كوچولو حالا حتما تو بهشته اما مادرش چه جوري ميتونه اين جهنم رو تحمل كنه؟ خدايا صبر...

باباي كيميا

چه غم انگيزه ريحانه جان واقعا سخته ازخوندنش پشتم لرزيد پيام ترانه رو خوندی؟چی بگم واله

شقايق

ريحانه عزيز توکل بر خدا تنها کاريست که ميتوان در شرايط سخت کرد؛انشاالله هميشه موفق باشی و خدا کمکت کنه

taraneh

ببخشيد من اسم شما رو اشتباه تایپ کردم ولی بازم ميگم شما خيلی ماه و عزيزيد .

ماری

سلام دوستان.من الان 30 سالمه و از سه سالگی تومور رتینوپلاستوم مهمون چشمه راستم بوده .و تخلیه کردم ،شیمی درمانی،رادیوتراپی،جراحی پی در پی.تو همون بچگی و خدارا شکر با پذیرش و روحیه مثبت و مادرم که مثل کوه پشتم ایستاده بودالان دارم زندگی میکنم و به این اعتقاد دارم که تا اوس کریم نخاد هیچ برگی از درخت نمی افته.اگه به سرطان مثل سرماخوردگی نگاه کنید بهتون قول میدم از همه افراد سالم سالمتر هستین فقط اراده و خاستن مهمه دوستان.تومور من در سن 26 سالگی عود کرد کچل شدم اما الان خدا راشکر خوبم و عالی و موهام قشنگتر از قبل در اومده.پس ناامید نباشید