بعد از خونه تکونی!!!

سلام

ايام شهادت مولي الموحدين حضرت علي (ع) را به همه دوستاران ايشان و مريدان و خصوصا شيعيان تسليت عرض ميکنم .

تقريبا دو ماهي بود که اين کامپيوتر ما مثل خودمون از پا افتاده بود و به قول ياسي با پا درميوني و طبابت ياسي سر حال شده . يه خونه تکوني اساسي حالشو جا آورد و اين هم بيشتر مديون يوسفيم که خدا به دلش انداخت و رفت مسافرت و اين خانمشو انداخت به جون کامپيوتر ما 01.gif.

ياس: سلام عرض شد  04.gifباز من اومدم خونه ي ريحانه و شروع کردم به تعمير و طبابت اين ابو قراضه شون 04.gif خدا يه پولي به ما بده که قبض تلفن رو پرداخت کنيم و يه پولي به ريحانه اينا که کامپيوترشون رو آپ ديت کنند!! 04.gif05.gif

ريحانه :12.gif12.gif03.gif

بگذريم ... وقتي با کلي التماس و تضرع از ياس درباره کامنتهاي شما ميپرسيدم کلي ذوق مرگ ميشدم که بعد از اين همه غيبت هنوز از ياد نرفتم . متشکرم .

تو اين دو ماه بچه ها همش مريض بودند و خيلي لاغر شدند و اينهم از سوغاتهاي مدرسه است . حسن تازه بعد از ?? روز غيبت اگر سينه اش کمتر خس خس کنه فردا مدرسه خواهد رفت و حسين کوشودو که حالا يک روز مونده تا ? ماهه بشه ?? روزه که سينه خيز ميره و يک هفته اي هم هست که چهار دست و پا ميره  ماما هم ميگه گاهي هم بابا و هنوز هم هر جا چند تا دختر ببينه کلي چشمک و لبخند و از اون طرف دل ضعفه دخترا . حسن پرخاشگري و لجاجت ياد گرفته همينطور خوردن غذا و گوشت !!! که مديون معلم بسيار خوبش خانم طالبي ام که متاسفانه بعد از جو سازي هايي که همکارانش براي ايشان کردند از برکت وجود ايشان بي بهره شديم و ما از داشتن يک معلم جوان مهربان جدي و خلاق در امر اموزش خردسالان نابينا محروم شديم داستان خانم طالبي رو در اسرع وقت خواهم نوشت بلکه به گوش آقاي مدير مدرسه برسه تا ايشان متوجه بشند که هميشه نبايد مطلق تحت تاثير صحبتهاي همکاران قديمي شان باشند .

اينقدر حرف تو گلوم مونده که نميدونم کدومشو بگم اين بار کمي از حسنين مينويسم و در فرصتهاي آتي درباره نابيناياني که آنجا ميبينم و اطلاعات بيشتري درباره مسائل و مشکلاتي که ما افراد عادي براي ايشان پديد مياوريم . در نظر دارم کمي روال نوشتن رو تغيير بدم و اطلاعات مفيدي هم درباره اصول زندگي با نابينايان و يا طرز برخورد مناسب هنگام معاشرت با آنها و مطالبي از اين قبيل رو بنويسم .( چيزهايي که در کلاسهاي هفتگي مشاوره ياد خواهم گرفت .) اميدوارم وقتي مياييد اينجا وقتتون کمتر تلف بشه و دست خالي برنگرديد . حد اقل اگه يه روز حسن يا دوستانش رو ديديد بتونيد اون جوري که آنها دنيا رو حس ميکنند درک کنيد ...

حسن چند ماهيه که سئوال و جوابهاي تر و تميزي ميکنه که يکيشو مينويسم ...

فاضلاب

يک روز هنگام شستشوي دستهايش ازم پرسيد : مامان اين چرکها ( ي دستم ) کجا ميره ؟ گفتم ميره توي چاه گفت بعد کجا ميره گفتم : فاضلاب . بعد گفت فاضل يعني چي ؟ گفتم : يعني دانا ... بلافاصله گفت پس چرکها ميرند تو آب دانا . و کلي خودش ذوق مرگ شده بود که رابطه فاضلاب  و فاضل رو فهميده .

 

اندازه قورباغه ام دوسش دارم !!!

مدتيه حسن پس از رفتن به مدرسه و تقويت شدن روحيه خشونت طلبي اش گاه گداري يه ناز شصت به داداش کوچيکه اش نشون ميده ... ديشب هم همينطور که با قورباغه ?? سانتي اش بازي ميکرد جلوي خاله ياسي صداي حسين رو در آورد و خاله هم به قول خودش اومد ادبش کنه و گفت من حسين رو ميبرم خونه مون تا تو رو اذيت نکنه ديگه هم نميارمش ... حسن ناراحت شد و گفت نميدمش و مال خودمه و داداشمه و کلي غيرتي شد ياس هم کوتاه نميومد و ميگفت يا داداشو بده يا يکي از اسباب بازي هاي ديگه تو . او هم ميگفت نه اينو ميدم نه اون رو آخرش گفت نه حسين رو نميدمش اندازه قورباغه ام دوسش دارم  حالا اگه باز اسباب بازي ميخواي حاضرم آمپولي که دکتر بهم داده رو بهت بدم ... ياسي ديگه صداش در نيومد .

راستی ۲۷ آبان تولد وبلاگ منه يک سال گذشت مثل برق و باد !


فعلا تا بعد .

/ 10 نظر / 14 بازدید
مامان و بابا و دخترشون

سلام ...خوشحاليم که شما دوباره نوشتيد ..الان انگار که همه شمارو ديده ايم يکمی مراقب خودتون باشيد تا حسين هم بتونه خودشو جمع و جور بکنه ..خوشحال شديم که بالاخره حسن هم داره خودش يواش يواش روپای خودش می ايسته و همين سوال و جواب ها اونو به سوی کامل شدن خواهد برد گيريم حالا از فضل و فاضل نيز بپرسد براتون آرزوی توفيق دارم خدمت تک تک اعضای خانواده سلام مخصوص ما رو برسانيد روزه و نمازتون هم قبول الله باشه و اين ليالی قدر بر شما تسليت باد .......کلانتر کجايی که بلاگ رولينگتو کشتند ..!!!!!

چشمه

1ـ رفقاي ما به ابو قراضه كامپيوتر ما ميگن خوش ركاب.2- فضل يعني بيشتر از حد نياز بودن فاضل يعني بيشتر از مقدار كافي بودن آدم فاضل هم چون بيشتر از حد نياز مردم چيز ميدونه فاضل هست. بنابراين به همه چيزاي زيادي يا باقي ماند و حتي ترشحات بدن فاضل گفته ميشه. فاضل آب يعني آب زيادي. به حسن بگو.

کلانتر

ای بابا! چه کار کنيم از دست اين بابای فاطمه!!!! انگار خواب نداره؟! تمام مدت شبانه روز بيداره و اول می‌شه!!! من فکر کنم خودش يه جاهايی بلاگ رولينگ نصب کرده و از ما قايمش می‌کنه. زود اعتراف کن ای بابای فاطمه!!!! (شوخی بود ها به دل نگيرين)

کلانتر

بـــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!! سلام :)............. بابا اين آقا يوسف رو زودتر می‌فرستاديد بره کربلا خوب!! دل‌مون تنگ شده بودها!!!........... به به! چشمم روشن اين حسين خان از آلان چشمش دنبال دختر مردمه! خدا به خير کنه وقتی بزرگ شد!! از آلان بايد مواظبش باشيد!!!!! من گفتم ‌ها بعدا نگيد چرا تذکر ندادم........ وای امان از دست اين سرماخوردگی انگار همه گرفته بودند و همه رو از پا انداخته بود. مامان نوشی می‌گفت که اگه بچه‌ها زياد سرما می‌خورن بهشون واکسن سرماخوردگی بزنين (تو هيمن ايران خودمون هم هست)......... وای انگاری زياد ذوق کردم و طولانی شد... منتظریم...... بايد جبران اين مدتی رو که نبوديد بکنيد.

دکتر محمد کمالی

از اینکه باز هم اوضاع روبه راهه و می نويسید خوشحالم. اميدوارم تجربيات ارزنده شما در مورد مسائل نابينايان برای جامعه بخصوص دست اندرکاران توانبخشی مفيد و قابل استفاده باشد. البته اعتقاد من اينگونه است ؛ اميدوارم آنها نيز قدر بدانند.

مامان اميرعلي

به به سلام خدا پدر آقا يوسفو بيامرزه؛کجايين ؛دلمون حسابی تنگ شده

کلانتر

سلام...خواهش می‌کنم. چه مزاحمتی. تلفن خونه رو که داريد. ظهر به بعد تماس بگيريد بهتره، مامان حتما هست.

maryam

سلام مامان ريحانه ... دل ما که برای شما يه ذره شده بود ... راستی تولد وبلاگتون هم مبارک ... اميدارم بچه ها هر چه زود تر خوب بشن... از طرف من ببوسينشون ... تا بعد