چی بگم از ناکارامدی سيستم آموزشی :(

نيم ساعت پيش مادر عليرضا اکبری برای کاری با من تماس گرفت خيلی صداش گرفته بود و هر چه ازش میپرسيدم نميگفت چی شده تا آخر بعد از اصرار زياد من گفت : شنيده ای پرونده بچه های ويژه رو بردند اداره بالا ؟ ميدونستم جريان چيه اما گفتم چرا ؟ گبا بغضی که تا به حال در او نديده بودم گفت ميخوان بيرونش کنن و خيلی زود قطع کرد .

عليرضا اکبری يک قربانی تمام عيار در مدرسه ماست اون موقع که خانم طالبی بود با او کار ميکرد و از او کار ميکشيد شعور و عقل و فهم اين بچه رو فقط کسانی ميتونن بفمند که حداقل چند ماهيی باهاش نشست و برخاست کرده باشند تنها مشکل او صحبت نکردنشه که بعد از گذشت ۸ سال از عمرش هنوز نتونسته با تمام کلاسهای گفتار درمانی که ميره تنها يه کلمه مامان رو به زبون بياره . من تا به حال نديدم بعد از خ طالبی حتی يک بار هم با اين بچه کار آموزشی بشه کاملا رها و ول و ناديده گرفته شده !!!! بار که او را در کلاس ميبينم که تنها و افسرده سر در گريبان فقط به صدای همکلاسی هايش دلخوش است آتش ميگيرم . کسی نيست به داد اين کودک معصوم برسه کسی نيست ؟؟؟

اون بازرس شکم گنده ای که خانم طالبی رو از چشم انداخت با خاله زنکيش نميدونه داره چه فشار روحی و روانی شديدی رو به خانواده اين عليرضا و عليرضا سمی بر و عليرضا آل طه که هر سه دو سال رو در آمادگی ميگذرونن وارد ميکنن . مادرانی که تنها دلخوشيشون اين بود که کودک آنها هم مثل بچه های ديگه به مدرسه ميرود . بارها مادر آل طه برايم از پسر همسن و سال کودکش که در همسايگی آنهاست تعريف کرده که با بوسه های مادرش به مدرسه ميره و او چقدر حسادت مادرانه اش باعث گريه هايش شده و چرا هميشه عصبيست و با هر چيز کوچکی لبهايش را ميجود و چرا نيم سانت بيشتر ناخن ندارد .

خدايا شکرت من از اين مسائل ندارم و فرزندم در خانواده ای با فرهنگ متولد شده اما شما نميدونيد قطعا نميدونيد که خانواده های معلولين با چه زجری کودکان خود را بزرگ ميکنن .

خيلی ديرم شده تا نيم ساعت ديگه بايد سر يه قرار مهم برم اما دلم نيومد اينو ننويسم . خيلی ناراحتم به اندازه مادر عليرضا اکبری ميدونم که هر صبح از خواب بيدار بشه اشک خواهد ريخت کهچرا فرزند به حق زيبايش از مدرسه محروم شده اشک و اشک تسلای او خواهد بود ؟؟  قطعا نه .

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

توکل به خدا...

Sara

سلام. برام جالب بود. هنوز هم از سر و ته قضيه سر در نياوردم. مامان ريحانه عزيز! من ايمان دارم که اگر بتونيم درست تصميم بگيريم و درست تو راهمون قدم بذاريم خيلی از فشارهای ناشی از مشکلات بچه های معصوم کم ميشه. من اينجا به چشم ميبينم که واقعا امکانش هست. ميدونم تو ايران امکانات کمه و سخت تره. ام اغير ممکن نيست. همين باعث ميشه با اميد دنبال راه های بهتر و درست باشيم. خوش باشید. سارا-تورنتو

taraneh

مامان ريحانه دلم برات تنگ شده بود... ديگه به همسايه هات سر نمی زنی خاتون ؟؟ اميدوارم هميشه سلامت باشی و سايه ات بالای سر پسرهای گلت باشه ...

هستی

سلام ..... ممنون از لطف و تسلايت .... از دست دادن عزيزان خيلی سخته...خدا خودش ياری کند .....

nilofar

سلام مامان ریحانه جان ! دلم گرفت . ايا جز توکل به خدا چاره ايی هست ؟ برای تسلای دل این کودکان به حق زیبا و معصوم ؟! در پناهش باشید ..خیلی خوشحال شدم وقتی پیامتو توی وبلاگم دیدم ..بازم اینجا میام

مامان ساغر

سلام.... هنوز تولد ساغرجون نشده...1/11/77 خوشحال ميشم تولدش تشريف بيارين..قابل بدونين... چند كليپ با حال... حتما اسپيكر روشن باشه ...خوشحال ميشم كوچولو هم بشنوه...http://www.jettaped.com/webboard/file/jettapedtp1387.swf و اين يكيhttp://www.maennerseiten.de/wirbelbaby3.htm بازم خوشحال مي شم بهمون سر بزني...خداحافظ

Sara

دوست عزيز.از پيام پر مهرتان در مورد پدرم ممنون. هميشه به دعای دوستان نيازمند و اميدوار بوده ام. خدا را شکر فعلا مشکلی ندارند. نميدانم وقتی مشکلی را ديگزان ايجاد ميکنند و اختيار در دست آنها است پيدا کردن راه چاره بسيار سخت است. من فقط ميخواهم بگويم فکر نکنيد اگر کودک دلبندتان در يک کشور عربی بود شما يا اشان خوشبخت تر بوديد همين. ميخواهم بکويم همه آدم های دنيا به دنبال راه های بهتر تلاش ميکنند. مشکلات هست. بايد فکر کنيم و سعی کنيم مشکلات را حل کنيم... در مورد مسيله خاطی که فرموديد نميتوانيد کم کم به مسيولين مدرسه نفوذ کنيد؟ خودتان چقدر نقش داری؟ شايد اگر شما با کودکتان خوب برخورد کنيد مشکلات کم تر بشود. به يادتان هستم.

آواز آسمان

ما چی کار می تونیم نکنیم براشون ....؟؟؟؟‌ لطفا بگید .... من دو نمونه بچه ای را دیده ام که مشکل داشتند و مدرسه را ترک کردند .... حالا ۲۷ ۲۸ سال دارند .... در همسایگی ما .................... صدای این ها هر روز در کوچه بود .... اون قدر که مجبور شدن به خاطر همسایه ها از این خونه برن.... من دارم گریه می کنم .... اما این ها رو نمی گم که کسی گریه کنه .... می خوام یک هشدار بدم ...... خیلی جدی . خیلی جدی . اون بچه ها وقتی مدرسه رو ترک می کردند از نظر روانی کاملا سالم بودند .... من فیلم خانوادگی شون رو دیده ام .... اما حالا .... پاسخ این افسردگی گسترده و انواع بیماری های روانی شون رو کی می ده ... که قدرت کمترین هوش و حافظه و فهم و درک رو هم از اون ها گرفته .... شاید کار قرص هاست ... شاید کار .... ولی مدرسه رفتنشون از این ها ساده تر بود .... اگه ما همه مون همسایه های شهرشون باشیم ....