هر که نان از عمل خويش خورد ...

سلام

ديروز يکشنبه ميخواستم حسن رو ثبت نام کنم مدرسه خيلی بهمون دور بود ... مجبور بودم همراه ببرم تا بچه ها گرفتارکار اداری نشوند به يکی گفتم باهام بياد بهونه آورد که نياد خيلی ازش دلگير شدم ... تقصير خودمه هيچوقت دوست ندارم به کسی تکيه کنم هميشه روی پای خودم ايستادم و هر بار به کسی رو انداختم پشيمون شدم . ديگه مزاحم هيچکدومشون نميشم چشمم کور خودم دنبال کار بچه هام ميرم منت ديگری رو نميکشم . فقط اين خودم هستم که ميتونم کارهايم رو بی منت انجام بدم .

بگذريم ... کارت رشد حسين يافته شد فردا واکسن عقب افتاده اش رو ميزنم و قد و وزنشو ميگيرم تا يه کمی ذوق مرگ بشم البته دو هفته است که مريضه و زياد اضافه نکرده ديگه فکر کنم ۸ کيلو باشه نه بيشتر ...

طريقه دارو خواندن به حسين شنيدنيست . ناقلا دم به تله نميده يه بلاييه که نگو اولا که همه و تف ميکرد ميديد من تسليم نميشم تو دهنش نگه ميداشت من که بلند ميشدم همه و بيرون ميداد باز هم ميديد سر سختم بار سوم قوت ميداد بعد همه رو گلاب روتون پس ميداد !!! يه مدتی هم گريه ميکرد من ميريختم ته حلقش ناقلا فهميد که راهشو پيدا کردم با دهن بسته گريه ميکرد ...تازگی هم از راه شوخی و خنده و بازی که نه دلقک بازی شروع کردم تا دهنشو وا ميکرد دارو سرازير ميشد تازگی هم با دهان بسته ميخنده ديگه راهی به نظرم نميرسه هلپ می پليز هلپ می ...

راستی از مدرسه اولی که نوشته بودم ... خيلی منو افسرده کرد ولی اين مدرسه دومی واااای چه بهشتی بود . مثل ادوگاههای تفريحی پر از درخت و گل و سبزه . چيزی که برام خيلی مهم بود اين بود که بچه های کوچکتر تقريبا از نوجوانها جدا بودند ساختما بزرگ مستقلی برای هر دوره اختصاص داده بودند که اين خيلی جای شکر داره راهروها و کلاسها نزديک ۱ و نيم متر کاشی کاری سفيده انصافا تميز بود . مهمتر اينکه بچه هايی که از لحاظ يادگيری عقبتر هستند کلاسهای ويژه دارند و اين در روحيه بقيه بچه ها و بالا رفتن راندمان کار کلاسی خيلی مهم بود که اين نکته در مدسه اولی نبود . همه جا بچه ها قاطی بودند . سرويس مدرسه هم احتمالا به مسير ما خواهد خورد . چه مديری .... يه آقای نابينا در اتاق کارش هميشه بدون واسطه و منشی و کاغذ بازی منتظر که بری و کارت رو انجام بده .ياد ايام مديريت پدرم افتادم مثل او بدون تشريفات ... جالب اينجاست مجتمع به اين بزرگی و تميزی و زيبايی چطور تحت نظر ايشونه و اين مديريته ... مديريتی که ما توی مهد ... بگذريم ....

برای اولين بار مترو سوار شدم (مثل اين نديد بديدها ) خيلی تو ذوقم خود وقتی ديدم مثل قطار تلق تلوق ميکنه بعد از اين همه تبليغات فکر ميکردم يه ترن بی سر و صداست که ميشه با آرامش يه خط کتاب اونجا خوند اما با اين همه سر و صدا ... تهويه ناقص داخل کوپه ها که بماند . اما ايستگاههای خنکی داشت .

عکسهای جشن خداحافظ مهدکودک که حاضر بشه درباره کيفيت شنيدنی اين جشن خواهم نوشت . راستی از اردوی باغ وحشی که بچه ها رو بردم فيلمی گرفته بوديم که از صدا و سيما سر در آورد!!! بعد از خبر ۲۱ شبکه اول برنامه ای کوتاه و ۵ دقيقه ای مستندیست که احتمالا در اين برنامه خواهيد ديد از ساعت پخشش خبر دقيق ندارم . خبر تازه ای اگه شنيدم حضور انورتون عرض خواهم کرد .

يادداشت بالا دو روز پيش نوشته شد که نتونستم به موقع بذارم عذر ميخوام . فکر کنم آخرش مجبور بشم حسن رو بزارم همان مدرسه اولی چون به منزل ما نزديک تره ....... خيلی خسته ام نميدونم چکار کنم مخصوصا اينکه پدر حسن هم اين روزها اينقدر کار داره  که نميتونم باهاش مشورت موثری داشته باشم ...

 دوشنبه واکسن عقب افتاده حسين رو زدم سه گانه و فلج اطفال خودم فلج شدم از بس تو بغلم لالايی گفتم تا آوم بگيره خيلی بد واکسن زدند پرستار مسئول بخش کاری برايش پيش آمده بود يکی ديگه رو گذاشته بود جای خودش او هم آنقد فيس و افاده اومد و منت گذاشت که اين کار من نيست و غيره و ذالک ... ترسيدم يه چيزی بهش بگم واکسن رو از لج من بد بزنه که آخرش هم بد زد بعد از دو وز هنوز تا دستم به پای بچه ميخوره گريه اش بلند ميشه . وزنش هم همان طور که پيش بينی کرده بودم بود .

تا بعد .

/ 19 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پروا

و اين همه بار و کار به دوش تنهايی ريحانه .... کاش سهام مادری ات را به افتخار شريک می شدند .......

دوست قديمي

سلام عزيزم . چه خبر خوبی . اميدوارم پسرت هم از مدرسه خوشش بياد . حسنين رو ببوس .

رهام

سلام خسته نباشيد.بالاخره يک وبلاگ ديديم که حرف حسابی توش باشه.موفق باشيد.راستی من يک دوست نابينا دارم البته توی شهرستان .ميخواستم ببينم جايی در تهران هست که به افراد بينا هم خط بريل را آموزش بدهند.برای نوشتن نامه به دوستم.اگر زحمتی نبود بنده را راهنمايی بفرماييد ممنون.

مامان رها

ريحانه عزيز در مورد انتخاب مدرسه حسن جان فکر ميکنم دوری راه برای مادری مثل شما خيلی مهم نباشه در عوض پارامترهای ديگر را که به نظر ميرسد خيلی مهم تر هستند را مدرسه دوم دارد و اين در اولويت قرار دارد در مورد آن شخصی هم که حاضر نشد در نگهداری اين دو تا گل کوچولو به شما کمک کند خيلی ناراحت نشويد چون خيلی بهتره بهتر که شرايط زندگيتان به شکليست که هميشه در کنار اين دو تا فرشته خدا هستيد من که روزها کنار رها نيستم می فهمم دوری يعنی چه حتی اگر آدم کارهای خيلی خيلي مهمی داشته باشد هميشه سلامت باشيد و در کنار حسنين شاد...........

گلشيدو كوشا

سلام تونستين تصميم بگيرين ؟؟ البته قطعا جايی که بهتر رسيدگی بشه خيلی مناسب تر هست برای مادر حساسی مثل شما هم از نظر فکری ارامش مياره . بچه ها رو ببوس

چشمه

۱- از مردم انتظار نداشته باش تا آرامش داشته باشي.۲- قاشق رو تو دهنش نگه دار نا قورت بده. يه كمي هم با قاشق به زبونش فشار بيار تا زودتر خسته بشه و زودتر قورت بده.

گیتی

سلام ريحانه عزيز.... به قول قديميا کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من .... خدا قوت ... ميتونی داروشو توی آب بريزی و يه کمی شيرينش کنی بهش بدی بخوره ....

نوشی

حسن رو بذار مدرسه بهتر... براش بهتره.

الفبا

سلام.فکر کنم اين کوچولوی شما متلد شهريور ماهه که نميشه به زور چيزی رو بهش خوروند.وقتی دارو رو ميريزين تو گلوش بلافاصله يه چيزی رو که دوست داره بزارين تو دهنش مثلا شيشه شير ٬ُتا مجبور بشه برای خوردن اون ٬ دارو رو قورت بده.خدا قوت .حق نگهدار شما.