حسين و آقای سين

سلام

فکر کنم امروز کمی بهترم . مدرسه نابينايان ديگری هست که بايد فردا برم آنجا را هم ببنم شنيدم بهتر از قبليست ... خدا ميدونه 06.gif

حالا ...01.gif

يه از خدا بی خبر بلاگ منو لو داده و خانم ميم مربی حسن از وجودش مطلع شده 02.gifبعضی ها چقدر فضولند12.gif خودم ميخواستم همان روز بهش همه چيز درباره بلاگم رو بگم نتيجه اش اين شد که خانم ميم کمی بی اعتماد شد خدا ميدونه که هيچوقت از اعتمادش سوء استفاده نکردم و درد دلهاشو اينجا نگفتم که بعدا باعث اين پيشامد نشه ولی او که دسترسی به اينجا رو نداره تا متوجه بشه فقط شنيده . ميخواستم بعد از جشن بای بای مهدکودک آدرس اينجا رو بدم به آقای سين و بقيه وقتی خوب فکرامو کردم به دلايل امنيتی منصرف شدم . ميخوام با امنيت خاطر بنويسم هر کی هم فهميد فهميد نفهميد هم که نفهميد چه بهتر . شناخته شدن جلوی دست و پای آدمو ميگيره . من مجبورم به خاطر خيلی چيزا مسائل خاصی رو اصلا مطرح نکنم ازجمله درد دلهای خانم ميم و ف و خاله زنک بازيهای برخی مادران که کلی مشکلات جديد در مهد ايجاد ميکنه 15.gif يا از برخی بيماريها و مشکلات عديده ای که اغلب کودکان نابينا دارند متاسفانه اينجا رو جايی برای ذکر اين نکته آخری نديدم . 25.gif

 امروز با آقای سين جلسه داشتيم درباره کيفيت و کميت جشن . آنقدر حسين به وی آقای سين خنديد و چشمک پشمک زد که آقای سين از حالت جدی خارج شد و گاهی بين صحبتهاش يه حالی هم از حسين ميپرسيد18.gif آخرش هم گفت : انشالله وقتی بزرگ شدی رئيس ميشی تا بفهمی راضی کرن مادرت چقدر سخته !!!!02.gif من چکاره بيدم 17.gif؟؟؟ من خيلی پرتوقعم 06.gif؟؟؟؟ تا وقتی آقای سين از اتاق بيرون رفت حسين چشم اش برنداشت و هی خنديد و هی خنديد هر چه سقلمه زديم بهش بچه آقای سين که دختر نداره حرف به گوشش نميرفت که نميرفت 03.gif

نتيجه جلسه اين شد: 

  •  که دوربين فيلبرداری اکيدا ممنوع ولی عکسبرداری آزاد .
  •  آوردن ميهمان تا ۴ نفر آزاد .
  •  ساعت جشن ۹ الی ۱۰ و نيم صبح .
  •  تاتر کودکانه اگه تا اون روز حاضر شد .
  •  مسابقه برای بچه ها .
  •  شعر و سرود خوانی بچه ها .
  • کادويی به عنوان يادبود برای بچه ها و غيره .

يه کمی هم از بچه ها بگم : چند روز پيش حسن طبق عادتش برای اسباب بازيهاش قصه ميگفت و دور اتاق رژه ميرفت ( حسن وقتی قصه ميگه خيلی ذوق زده ميشه و اين جور وقتها دوست داره دور اتاق تند تند راه بره و بلند بلند حرف بزنه ) حسين هم بهت زده11.gif به اين رفتار حسن نگاه ميکرد (گويا آموزش ذوق زدگی ميديد04.gif ) و انگشت شصتشو ميمکيد و يکساعتی حسن رژه رفت و حسين تماشا کرد تا خوابش برد . منم فرصت رو غنيمت شمردم و به حسن گفتم :‌آفرين پسرم چه قصه قشنگی داداش يه ساعت بود داشت گوش ميداد حالا هم خوابش برده . شب هم از طرف باباييش کلی تشويق شد حالا ديگه حسن فقط برای داداشيش قصه ميگه و جالب اينجاست حسين هم با دقت گوش ميده و کلی حسن رو تحويل ميگيره . ديروز هم حسن با آهنگ برنامه چرا و چيه ورجه وروجه ميکرد و به قول خودش ميرقصيد و حسين هم غش غش به حرکات حسن ميخنديد . 07.gif

بايد برم خونه ياس و يوسف کمک مامانم اينا 04.gif اونا امشب مياند احتمالا وقتی که همتون خوابيد يا داريد با رفقا ميچتيد 04.gifاين کلمه مامانم اينا چقدر خنده داره صدای حسين هم در اومد ....

تا بعد 14.gif.

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهساخانوم

وبلاگ خوبی داريد منم يه وبلاگ توپ توپ بهتون معرفی ميکنم البته ورود زير هيجده سال ممنوعه ها ولی نميدونم چرا. http://chatyaran.persianblog.ir

rasa

وبلاگ خوبی داريد. به شما تبريک ميگويم. و از شما استدعا دارم که به نوشتن ادامه دهيد. زيرا شما با اين کار بقيه را با مشکلات يک مادر و فرزند کم توانش آشنا ميکنيد و اين باعث افزايش درک متقابل ميشود! موفق باشيد.(تو عمرم اينجوری ادبی ننوشته بودم)

.

سلام اگر یکیشون بود غیر عادی نبود ولی جمع کردن اینهمه مسائل و اینهمه دقت به این چیزا راستش یه کم غیر عادیه .شما خودت داری به بچه القا میکنی که تفاوتش با بقیه زیاده . در ضمن بچه بجای خود یه کم هم به فکر خودتان باشید.

...

از خدا موفقيتتان را آرزو ميکنم

هستی

سلام .....از دست اين وروجکهای بامزه ا ت .:)...آرزو دارم که هميشه خوش و سلامت باشی ....

آبی

ریحانه جان امیدوارم خودت و بچه های گلت همیشه شاد و موفق باشید

کلانتر

سلام...ای ای خيلی بده وبلاگ آدم پيش آشناها لو بره!!.....بابا آفرين به خسن خان. کار شما رو راحت کرده!!