مامانای غشی

سلام

امروز با يکی ا دوستان چت ميکدم ميخواست دختر ۴ ماهه اش رو ببره واکسن بزنه ميترسيد با بچه بره توی اتاق واکسن ........... اين حسن مادر مرده خيلی بد رگه . کوچولو هم که بود مجبور بوديم هی بچه رو ببريم آزمايشگاه منهم خيلی ترسو بودم . بوی الکل بهم ميخورد از حال ميرفتم هنوز هم همون جوری ام ولی کمتر سعی ميکنم با تلقين به خودم بگم غش نکن غش نکن تا حالم بد نشه . 18.gif به بوی اتر حساسم دليلش اينه .

خلاصه ۹ ماهه بود که بعد واکسن سرخک دچار حساسيت شد و کهير های خط خطی بزرگی روی بدنش ميزد که ترسناک بود . واکسن سرخک از تخم مرغ گرفته ميشه که من اون موقع نميدونستم هر چيزی که توش تخم مرغ داشت (حتی بيسکويت )من يا حسن ميخورديم فوری خطهای قرمز روی تنش پيدا ميشد . باز هم خلاصه ... اون روز هيچکس نبود با من بياد آزمايشگاه غير از پسر خاله ام که ۴۰ روز از من بزرگتره . ما بچه رو برديم اتاق نمونه گيری خون .... ميدونستم حالم بد ميشه اما چاره ای نبود بچه بد رگ بود و پرستار احمق سوزن رو زير پوست هی ميچرخوند طفلک منهم گريه ميکرد از ديدن قساوت پرستار حالم بد شد رگ پيدا نميشد و بچه هی جيغ ميز د حالم داشت بد ميشد اومدم بيرون تا هوا به سرم بخوره و برگردن نشستم روی نيمکت ........ وسط يه کوير برهوت بودم روی زمين وسط يه جاده دراز کشيده بودم لبهام خشک شده بودند ته جاده سراب بود يه کاميون از ته جاده ميومد .... سعی کردم خودمو بکشم کنار اگه بهم ميرسيد از روی سرم رد ميشد ... اما هر چی سعی کردم تکون نخوردم انگار ميخ شده بودم به زمين بشدت وحشت کرده بودم اما تکون نميخوردم کاميون نزديک شد و نزديک تر و نزديکتر ... سياهی لاستيکش رو حس کردم ..... که ناگهان سيلی محکم به صورتم خورد پسرخاله ام رو ديدم که حسن به بغل بالای سرم نشسته پرستار ها و پرسنل آمايشگاه دوره ام کرده بودند تازه فهميدم غش کرده بودم تو همون حال بودم که خوشحال شدم کاميون از روی سرم رد نشده .... حسن هم کارش تموم شده بود نميدونم فکر کنم اين بی حالی من ۲تا ۳ دقيقه طول کشيده بود . از روی نيمکت پايين افتاده بودم و دراز به دراز ولو شده بودم خيلی خوشحال شدم که حجابم به اندازه کافی بوده و گرنه از خجالت ميمردم . پارسال هم که حسن رو برديم دندونپزشکی بعد از تزريق آمپول من به جای حسن غش کردم اونجا هم يه خواب ديگه ديدم .

من تازه دارم ميفهمم که خيلی جالبم 04.gif چون تا حالا سه بار مردم و زنده شدم . شايد بعدا تجربه هامو از اين پرواز روحم بنويسم الان ديگه فرصت ندارم حسين بيدار شده و گلاب بروتون يه کارايی کرده .26.gifراستی کيبورد من خراب شده قاطی مينويسه خصوصا حروف ر و ز را بايد محکم بزنی تو سرش تا بنويسه اگه ناجور بود ببخشيد فرصت اصلاحش رو ندارم .

تا بعد 14.gif .

/ 14 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
taraneh

ممنون خانومی که به من سر ميزنی مواظب خودتم باش يه مامان ريحانه بيشتر نداريم که اونم يه دونه است که خودتی و بس ....

دوست قديمي

سلام عزيزم . مواظب خودت و بچه ها باش . فکر ميکنم از اون مادرايی ميشی که بچه ها سر جلسه کنکور تو زير سرم باشی .

کیمیا

سلام..ميبينم که شما هم مثل ما تشريف داريد ..حکايت شما و آقا حسن مثل حکایت من و خاهر مریضمه....آقا هر دفعه این خواهر ما هوس ميکنه که يه حال ماها بگيره قرص زيادی ميخوره ...ميگيره ميخوابه از اون خواب ها هاااااا...که N تا پادشاه رو هم تو خواب نميبينه....هر دفعه هم ما مجبويم ببريمش بيمارستان لقمان که شستشو بدن ...هر دفعه که قراره که از اون مايعات معروف ( آب + ذغال +شکر‌) بخوره قبل از اينکه اون گلاب بروتون برگردونه اين من هستم که .... :(( اون سری که شوهر خواهرم دست و پام رو گرفت از اطاق انداختم بيرون خودش بالا سرش وايساد....اخه بابا خودش يه زمانی پرستار بوده...صحبت غش و مش کردين من هم ياد خودم افتادم :))))

مامان رها

اينکه آدم اينقدر سرش شلوغ باشه هم عالمی دارد نه ؟؟!!!!! اما از شلوغی خانه نگوييد که مال ما هم همينطوره ........

نيلوفر

ريحانه جون منم يك بار مردم!! 3 سال پيش كه براي يك آزمايش كوچولو ازم كمي خون گرفتند غش كردم، اولش احساس كردم دارم آتيش ميگيرم ، بعد ديدم چند نفر دارند با هم دعوا ميكنند و خونين و مالين هستند، بعد يك مرتبه چشمم رو بازكردم ديدم منو بغل كردند و دارند كشون كشون ميبرند روي تخت بهم آب قند بدند

خاطرات كودكي

سلام . اون شجاع دل بايد خواهر من باشه که الان سه برابر بچه داره بال بال ميزنه قرار بعدی رو گذاشتيم پارک جمشيديه اگر تونستی بيا وگرنه اسمت ميره جزو بدها

نوشی

برعکس تو من شجاع هستم. تا آخرين لحظه ميمونم و فکر ميکنم وقتی پرسنل پزشکی ميبينن که مادر با هوشياری کار اونا رو تعقيب ميکنه يه خورده بيشتر هوای بچه رو دارن...

بهار

ببخشيد! من دوست ندارم دوستان وبلاگ رو با اسم وبلاگشون بشناسم. ... رو می گفتم.

Goom

سلام،مدتی هست که گاهی اينجا سرک می کشم ،اما اولين باره که می نويسم..نمی دونم چرا بايد به پرسنل پزشکی به اين ديد نگاه کرد و اينگونه به قضاوت نشست ،البته من حس قشنگ مادرانهء شما رو کاملا درک می کنم، اما اون قسمت که به شخص توهين ميشه رو نمی تونم. بوس به کوچولوهای نازنين تون و شاد و پيروز باشين .

مامانه سجاد کوچولو

سلام ريحانه جون من هم مثل شما هستم وقتي سجاد رو مي برم واکسن هاشو بزنم , داخل اتاق نميرم .درکتون مي کنم. سجاد کوچولوي من ۴ ماهشه. برات آرزوي موفقيت دارم